تبليغاتX
بوی خوب گندم

آپلود سنتر عکس رایگان'); background-repeat: no-repeat; background-position: left top" valign="top">

به غیر از خدا به هر آنچه امید داشته باشی.......خدا از همان چیز نا امیدت می کنه

دلم را قفل مي كنم...

           كليدش را پرت مي كنم...

                                     دور دور...

                                               جا مي گذارم خودم را

                      كنار تو و دروغ هايت


                                                               رهاي رها مي روم...

 

                        وقتي قرار است برايتان بنويسم

 
                     
تمامي حرف هايم را مي بلعم

 
                            
چيزي براي نوشتن نمي ماند

                                           

                  چشمه ي خلاقيت هم مي خشكد

 
                                بي هنر مي شوم

 
                                  
كند و كودن

                                     چيزي نمي نويسم

                           و روي  دلی

 
                         
نصيب دلي مي شود

 
                            
كه حرف هايش را

 
                                            
گلويي بلعيده

 
                              وقتي مي خواهد

 
                    
از دلتنگي بنويسد

 
                          دلش مي گيرد

                       مي ميرد

 
                            
و حرف دلتنگي ، ناتمام مي ماند

 

دگر توان فرو  دادن ندارم

بالا می آورم

 

سکوت که نه شـکسته می شود ...

خالی می شوم از هجوم بغض های ترک خورده  ...

نمی دونم چه جوریه ؟؟؟؟؟موقع رفتنت

 هیچ وقت از ذهنم نمی ره ....

یه جاده ....

یه ساعت .....

یه دنیا اشک من ......

یه عمر بی توجهی ......

نمی دونم چه جوریه انگاری دلی که همه می گفتن

سنگه

 الان  شیشه ای شده که به هر نسیمی میشکنه....

.........البته شاید الانم سنگیه....مثل     

نمی دونم چه جوریه ؟

این روزها حتی با لیوان آب  هم دلم می خواد  صحبت کنم !!...

 

 

 

:   به قول داریوش عزیزم

 

سراب ِ رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟

         کجا دستاتو گم کردم که پایان ِ من اینجا شد ؟

                     کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم ؟

                                که هرشب حرم ِ دستاتو به اغوشم بدهکارم ؟

                تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی...

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

"""""""""""""""""""""""""""""

 

مرا متهم می کند

نگاه پر شرر دیگران

که چرا

دل داده ام به خیالی ، معشوقی

نمی دانند یک در میان های قلبم 

(تپش)

دلیلش منی ست

که نشسته

دارد دانه دانه

گره های کور نفسش را باز می کند

هر روز

از نگاهت  

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10 PM نويسنده مجید |

می سوزم و می سوزم با زخم تو می سازم

با هر غزل چشمت من قافیه می بازم " من قافیه می بازم

بیش از تو فقط شعرم معراج غرورم بود ای از همه بالاتر اینک به تو می نازم "

اینک به تو می نازم "

این سفره ای خالی را تو نان غزل دادی ای نوبرکت گندم

من از تو می آغازم

من طبل زمین بودم فواره نشین بودی تا دست تو پیدا شد

باله همه پروازم

از شبنم هر لاله از تو کوزه پر کردم تا عشق تو را دیدم

تا اوج تو می تازم

می سوزم و می سوزم با زخم تو می سازم

هی هاده مرا بشنو از خود منو دلخسته

من چاووشه بی خویشم عشقت شده آوازم

راهه سفر عاشق از گردنه بندان بود

نا مردم اگر از خون این باج نپردازم

می سوزم و می سوزم با زخم تو می سازم

می سوزم و می سوزم با زخم تو می سازم

 

 
یه اهنگ قدیمی و اروم...یه اتاق خواب تاریک...یه بوی عطر اشنا.....

حرفهایی از نوشته های شبانه ام..

توی گوشم میپیچه.......

همون نوشته هایی که تمام زندگیم بودن و یه روز سرد ورق ورق شونرو ..

کلمه به کلمشونرو  توی آتیش سوختم!

همون  کلمه هایی که  با اشتیاق مینوشتمشون..با لرزش همونا رو توی اتیششون سوزوندنم..

بله..وتو هیچوقت نخوندی اون صفحه ای که توش نوشته بودم:

برای تو  مینویسم :

شاید روزی این نوشته ها به دست تو بیافتد ..تو اینهارابخوانی وبه

 احساس واقعی من نسبت به خودت پی ببری....

صفحه ای که اول از همه نوشته بودم و اول ازهمه سوزوندم....

هرچند وقت سوزوندنش یه کم این پا و اون پا کردم...اما....کاش اون ورق رو نگه میداشتم..

چه خوب که  همه صفحه هاشون رو که خطاب به  تو  نوشته بودم یادگاری نگه داشتم..

اینجوری میتونم ثابت کنم خواب و خیال نبوده.

دارم میسوزم..

.تاول زده دلم.. .

سوختگیم از حد گذشته اما هنوز علایم حیات میبینی..

 

زندگی باغ اینه است

زندگی ناز بی کینه است

نه نه زندگی

 زندگی قاب بی عکس است

عکسی که صورت ماه پری رویی در ان نقش شده است

ولیکن قاب دل من است

میخواستم با بال شعرم تو را با خودم به اوج  پرواز به یک جای دور  ببرم ولی نشد نتوانستم

بال شعرم کوتاهست ومن بی بال

من بالی ندارم

بالهای من جرات پرکشیدن ندارند

جرات پرواز ندارند

پرواز را هرگز با کسی تجربه نکرده است

تنها خود را میتوانم وحتی گاهی نه

گاهی انقدر بالهایم خیس میشود که نمیتوانم بپرم

دیدی   اون گنجشک  رو زیره بارون

گنجشکی که از بس زیر باران موند بالهایش خیس خیس شد تا بدست کودکی گستاخ بازیگوش  افتاد

وکودک ان را در دست گرفت ولمسش کرد

پرنده نمیدانست کودک چه برسرش خواهد اورد وفقط در خیال نوازش گرمی انگشتان کودک بود

ابتدا پسرک نازش کرد پرنده از گرمای دستان پسرک کمی حس گرما کرد ولیک اندکی بعد .....

در دستهای پسرک جان داد

زیراانگشان  پسرک انقدر تن گنجشک را فشار داد تا گنجشک از حال رفت ومرد

اری قصه اینست

زندگی اینست

زندگی که من به هیچش دل ندارم

من از این زندگی امیدی ندارم

دل خوشی به این باختن عاشقانه هم ندارم

از باختن خسته شده ام

از انتظاربیهوده خسته شده ام

چقدر انتظار کشیدم وانکه دلم میخواست را نیافتم

نه نمیشود

انگاری نمیشود

انگار هیچ کس هیچ کسی را دوست ندارد ونمی یابد

امثل اینکه همه به اجبار باهم زیر یک سقف رفته باشند

والبته نه تقصیر انان است

تقصیر فقر است

تقصیر سرنوشت است

تقصیر عشق است

تقصیر جداییست

تقصیر دلتنگیست

تقصیر شیطان است

تقصیر هوس است

وگرنه کجا ان پسرک میل گرفتن پرنده را داشت

پسرک در دلش غوغایی بود

دلش میخواست ان همه زیبایی را با دستانش لمس کند

اما او یادش نمی امد که بالهای پرنده خیس است

اما او نمیدانست که در اخرین شکارش بالهای پروانه ای را با دستانش لمس کرد وپروانه بی بال شد

این بال چقدر حساس است وضعیف

حتی با لمسی مخروش میشود

اری صدای قصه ام را بشنو

بالهای ضعیفم قشنگم را ببین

قشنگند نه؟

اما ضعیف

حتی به لمس اغوش دستی پرچین میشود

زیبایی رنگهای چشمت  مجنونش کرد

چشمهایت را دوست  میداشت

رنگ چشمهایت مرا به یاد رنگینه بال پروانه می اندازند

سوز چشمهایت  قلب مرا چون برگ خشکی در اتش میسوزاند

اری اری چشمهایت را دوست می داشت

چشمهایت افسونم  می کرد

اسیر جادویم می کرد

گویی تو چیزی در چشمهایت پنهان کرده ای

گویی من شوقی در پشت ان دو دریچه میبینم

گویی دنیایی دیگر را در ان تجسم میکنم

نمیدانم

نمیدانم

 

 

دفتر کهنه ای قصه من اما :

پر سئوال و گلایه و تردید

حرف اگر هست حرف تنهاییست

حرف :

آیا و حسرت و امید 

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0 AM نويسنده مجید |

قبل تر ها همه چیز انگار بهتر بود . رابطه ها صمیمی تر بود

و دلمان بیشتر برای هم تنگ می شد. دلم هوای بچگی را کرده،

هوای آن روزها را که دلتنگ خانه خاله می شدم و از خانه خاله دلتنگ خانه خودمان

و تلفن کردن به خانه که "میخوام برگردم" و اسیر کردن مامان که

دردانه اش گلوله گلوله اشک می ریزد و طاقت دوری ندارد.

دلم روزهایی را می خواهد که ذوق داشتیم که دایی مان را می بینیم.

دایی، چقدر رویایی و دست نیافتنی بود آن روزها. یادش به خیر،

از خانه تا سر کوچه مادربزرگ را پر از گلدان های شمعدانی کردیم، ما بچه ها!

حال و هوای دیدار " چقدر چشم هات قشنگه"

و مسخ بودن دایی که انگار نه انگار 24 ساعت در راه بوده .

دلم "خزرشهر" و "شاندیز" آن تابستان را می خواهد،

دلم هوس مهمانی های شلوغ و عکس های یادگاری آن روزها را دارد.

دلم دایی آن زمان را می خواهد که عاشقانه نگاهم می کرد،

وقتی نگاهم می کرد مات می شد در صورتم.

دلم آن "من برای چشم های تو آمده ام" را می خواهد که بی ریا بود.

دلم تنگ شده برای وقت هایی که هنوز از مدرسه نیامده تلفن دست می گرفتیم

و یکریز حرف می زدیم. آن وقت ها مثل حالا حرف برای گفتن نداشتیم

اما حرف نگفته برای هم باقی نمی گذاشتیم. خدا خدا می کردیم خودش گوشی را بر دارد

تا مجبور نشویم با مامانش صحبت کنیم و خجالت بکشیم.

دلم صفای آن دوران را می خواهد که دلمان کوچک بود اما برای همه جا داشت.

حالا خیلی وقت است که از هم فاصله گرفتیم، چگونگی اش را هیچ وقت نفهمیدیم

اما دنیایمان از هم دور شد. حالا هزار تا بهانه می آوریم تا شب را جایی نمانیم.

حالا حرف زدن برایمان خیلی سخت شده، خیلی از هم دور شدیم خیلی،

هیچ اتفاقی نیفتاد، اما یک چیزی در دلمان ما را از هم جدا کرد.

اول تلفن هایمان کم شد، بعد برای هم اس ام اس می فرستادیم که مثلاً یاد هم بودیم.

بعد کم کم اس ام اس ها محدود به تولد و تبریک شد.

حالا من دلم لک زده برای اینکه تلفن خانه زنگ بخورد و گوشی را بردارند و بگویند:

"با تو کار دارند" و من از شنیدن صدای یک دوست قدیمی تعجب کنم

و جیغ بکشم. حتی دلم یک اس ام اس ساده گلایه آمیز می خواهد

که "بی معرفت! کجایی؟" یا پیامکی که منظورش "فقط" من باشم.

نه اس ام اس که من هم یکی از مخاطبانش باشم.

حالا حتی دایی هم دیگر برایم اسطوره نیست

و چشم های من هیچ جاذبه ای برای او ندارند.

حالا وقتی قرار است دایی بیاید نه ذوق داریم، نه کوچه را پر از گلدان می کنیم

دلم برای تمام لحظه های خوب کودکی تنگ شده.

دلم برای قهر و آشتی تنگ شده، دلم برای حرف های درگوشی تنگ شده،

دلم مسافرت به شمال آن سال را می خواهد یک عکس کنار دریا،

دلم شوق انتظار می خواهد درست مثل همان سال ها.

دلم اسطوره واقعی می خواهد. دلم یادگاری می خواهد،

دلم آرزوهای محالی دارد که در کودکی جا گذاشتم همه شان را. افسوس...

نمی دانم بزرگ شدن ما را بی تفاوت کرد یا غرق دغدغه ها

و زندگی خودمان شدیم؟

نمی دانم پیشرفت علم باعث تنهاییمان شد یا خودمان راهمان را از هم سوا کردیم؟

هر چه بود، هر چه هست... دلم شدیداً برای صفا و خلوص آن روزها تنگ شده،

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11 AM نويسنده مجید |

 

از كتابخانه ي ذهنم دفتر خاطراتم

 

را بر مي دارم

شروع به ورق زدن مي كنم

و روزهاي زندگيم را مرور مي كنم

به صفحه هايي مي رسم كه سوخته است

به دقت مي خوانم،بله خاطرات توست

روزهاي سوخته من

مي خواهم آن صفحه ها را از

دفتر خاطراتم پاره كنم

اما چه فايده كه ته برگ هاي آن بر

 روي دفتر خاطراتم مي ماند

آرام دفتر خاطرات را مي بندم

نگاهم به جلد آن مي افتد

ردپايي بر روي آن به جا افتاده

ردپاي توست كه روزهاي زندگي من را به زير پا گذاشتي

و از روي آن ها گذشتي

رد پاي تو به روي خاطرات من مانده است

و با نگاهم آن را دنبال ميكنم

افسوس مي خورم،اما نمي دانم ...

نمي دانم افسوس از رفتن توست

يا عمر برباد رفته ي خودم

به انتظار باران مي نشينم،

كه رد پا را باران مي شويد

و يا راهي ديگر،

ردپاي بازگشت تو را پاك خواهم كرد

 

 

کودك در كنار درساحل مشغول بازي كردن است!

با عروسك خود بازي مي كند

وآن را چنان عاشقانه دوست دارد كه

انگار زنده است

نگاهش به عروسكي ديگر مي افتد

عروسك خود را بر زمين مي گذارد

و به سوي آن قدم بر مي دارد

اما آن را به دست نمي آرد نگاهي به

پشت سر مي اندازد

از عروسك خودش هم خبري نيست

امواج آن را به دل دريا برده بود

كودك نگاهي به جاي خالي آن مي كند

شانه هايش را بالا مي اندازد و به

دنبال توپي مي دود

عروسكي كه روزي همه ي زندگي او بود

به خاطر هوس بچگانه از دست داد

و امواج خاطرات آن را به قعر

درياي فراموشي برد

و كودك بي خيال به دنبال عروسكي ديگر...

فراموش شد عروسك

به همين سادگي...

 

( وحال آن كودك... بزرگ شده.اما باز هم به

 ياد بچگي و اون روزها مي افته.وهوس بازي

هاي كودكي رو ميكنه.اما اين بار

بازيش خيلي خطرناك تره.بازيچش شده دل آدم ها.

خنديدن به بازي گرفتن احساسات آدم ها،

و آدم ها حالا شدن براش همون عروسك.

اي كاش كه اگه بزرگ ميشيم جنبه ي

بزرگ شدن هم پيدا كنيم.بدونيم

كه آدم ها عروسك نيستن،دلشونم توپ نيست

و يه فرق بزرگ كه عروسك اون ها حالا دل داره ،

وغرق شدن تو درياي فراموشي شايد...

يادمون باشه اگه كسي رو دوست داريم

به خاطر خودمون دوستش نداشته باشيم،

به خاطر خودش دوستش داشته باشيم.

آخه ديگه اون عروسك نيست كه به خاطره خودمون

 دوستش داشته باشيم.

 

،يادمون نره كه بزرگ شدیم.)

 

 

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0 AM نويسنده مجید |

 

گوگوش این نام عجیب و به نظر تاجیکان غیره معمول بیش از ۶ دهه است

که در میان مردم ما به تمام

نشسته است همه آنها با صمیمیت و علاقمندی خاصی هر تحول کوچکی از این هنرمند را

با دلگرمی دنبال می کنند .

 زندگی گوگوش هم مثل همه ای هنرمندان بزرگ دنیا پر از عجایب و تضادهایی

است ......

در این پست سعی کردم  تا آنجایی که امکان داره به زندگی این هنرمند بپر دازیم  ./

 

گوگوش ( فائقه آتشین ) در ۱۸ بهمن ماه ۱۳۳۱ مطابق با ۷ فوریه ۱۹۵۱

 

در منزلی واقع در سر چشمه تهران چشم به جهان گشود

 

 نام فائقه را بر اساس نام مادرش فائزه انتخاب کردند ./

 

اما در کودکی گوگوش در همسایگی آنان بچه ای از یک خانواده ارمنی زندگی 

 

 می کرد به نام گوگوش و این اسم یادگاره دوران کودکی گوگوش می باشد./

 

پدر گوگوش صابر آتشین اهل سراب تبریز است که در سالهی

 

جوانی اش در این شهر  تماشاخانه ای بود  که آکروبات صابر 

 

 یکی از مشهورترین برنامه های آن بود .پس از ازدواج صابر به اتفاق همسرش به تهران

 

آمد و از آن زمان به کارهای هنری و نمایشی در تهران و خارج از تهران می پرداخت .

 

  خبر تولد فرزندش  فائقه را در شهر آبادان به او دادند یکسال و نیم بعد از تولد 

 

 فائقه  فریدون فرزند بعدی صابر به     دنیا    آمد  تقریبا

 

 بعد از ۶ ماه از بدنیا آمدنه فریدون  صابر از همسرش جدا شد

 

صابر که شبها در کافه کریستال کار می کرد یکی از اتاقهای

 

 بالای کافه را اجاره کرده و به اتفاق ۲ فرزندش در آنجا سکونت می کردند

 

 فائقه به همراه پدر شبها در کافه کریستال  بودند و چون تنها بود توسط صابر

 

به مستخدمین کافه سپرده می شد و به تماشای برنامه های کافه

 

 مشغول می شد  و همین آغازی بود برای آشنایی گوگوش با محیط 

 

 صحنه و اجرای برنامه ./ دخترک ۲ ساله با شیرین زبانی هایش طولی

 

نکشید که عزیزه تمامه کارمندان  شده بود صابر یک شب گوگوش را به صحنه برد

 

 و از او خواست تقلید صدای خوانندگان را بکند و گوگوش آن شب تصنیف 

 

( رعنا جان : دلکش / رفتی و نگفتی : پوران / )  را

 

خواند که مورد توجه همه قرار گرفت به طوری که صاحب کافه کریستال

 

 همان شب با صابر قراردادی را امضائ کردند که به موجب آن

 

 در مقابل اجرای برنامه ۵۰ تومان به او بپردازند واین جالب هست که

 

خود صابر ۲۰ تومان در آمدش در مقابل اجرای هر برنامه بود

 

 گوگوش در ۳ سالگی دو برابر صابر دستمزد می گرفت

 

و گوگوش در ۳ سالگی نان آور خانواده شد به طوری که صابر اجرای

برنامه های

خود را تعطیل کرد ./

۸ ساله بود که پایش به رادیو باز شد ودر برنامه صبح جمعه شرکت کرد

 

و آهنگ سنگ صبور علی نظری را خواند  در همان سالها که

 

برنامه های گوگوش از رادیو پخش می شد دختره جوانی برای دیدن گوگوش

 

به کافه شکوفه نو آمد و همین برخورد باعث آشنایی و ازدواج با صابر گردید

 

و بدین ترتیب گوگوش صاحب نا مادری شد

 

 

 دوران خوش گوگوش بسیار زودگذر بود زیرا با تولد فرزند نا مادری زندگی گوگوش

 

دستخوش حوادثی دیگر شد  و سالهی رنج و ناکامی گوگوش آغاز شد به طوری

 

 که  سیمای

 

کوچکش همیشه غمگین بود

 

سالها به همین منوال گذشت و گوگوش هر روز بیشتر از

 

دیروز زیباتر و پر آوازه تر می شد

 

 

 

گوگوش چاره ای برای فرار از دست نامادری نداشت و یگانه راه فرار هم ازدواج بود .

در همین اوضا و احوال در یک مجلس رقص گوگو ش

 با محمود قربانی ( صاحب کاباره میامی تهران ) آشنا شد اگر انتخاب

گوگوش از روی محبت و دوست داشتم بود انتخاب محمود از روی نقشه

و حساب و کتاب مالی بود

چون گوگوش را پولسازترین چهره هنری می دانست ./

 

 

گوگوش در سالهایی که با محمود زندگی کرد به اوج شهرت رسید

 وبارها به کشورهای مختلف برای کنسرت مراجعه کرد ./

سرانجام عشق یک طرفه گوگوش به جدایی کشیده شد و پس از شش سال از هم جدا شدند

بعد از دو سال از این اتفاق هنگام روی پرده رفتن فیلم همسفر

 آوازه ازدواج بهروز و گوگوش بر سر  زبانها افتاد و آن دو با هم ازدواج کردند

 

 

در اول ازدواج   آن دو در فیلمی به نام ماه عسل همبازی بودند  

 

 

کاباره دارها و صاحبان سینمای ایران چند چهره ای جدید را

به عنوان رقیبانه گوگوش و شکستن او  وارد  صحنه کردند :

لیلا فروهر  /  نوش آفرین  /  نازی افشار  / از کسانی بودند که به عنوان رقیب وارد صحنه

شدند . ولی بالاخره سلاطین  استدیو ها و صاحبان کاباره ها بودند

که با دامن زدن به جدایی بهروز  و

گوگوش ضربه ای کاری خودشون رو به گوگوش وارد کردند./

 

پس از جدایی گوگوش و  بهروز  گوگوش چند ترانه بیشتر نخواند  که

مشهور ترین آنها //// بشنو همسفر من //// است که نموداری از روحیه ای

 آن زمان گوگوش است

 

 

این دوره برابر است با انقلاب سال ۵۷ ( ۱۹۷۹) ایران و

 

 ناپدید شدن نا گهانی گوگوش است

 

در سال ۱۹۸۸ روزنامه ای شهر فرنگ چاپ لوس آنجلس خبر از زندگی گوگوش

 

در شمال ایران را می دهد که به دلیل فوت پدر بدور از هیاهو های آن دوره

 

در گوشه ای خلوت کرده ..../

 

کامبیز پسر گوگوش نیز در آن دوره در ترکیه مشغول اداره کردن

 

 کاباره پدرش

 

محمود قربانی بود  و امکان بازگشتش به ایران وجود نداشت و

 

همین دلیله دیگری بود برای تضعیفه

 

روحیه گوگوش در آن دوره بود ......../

 

 این بود زندگینامه ای مختصری از  شاه ماهی موسیقی ایران (  گوگوش )

 

به درخواست  خانم (  دیانا )   مدیر وبلاگ  دختری در دانشکده پشتی

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0 AM نويسنده مجید |

 

 

 

تقدیم به مادرم فاطمه زهرا آیینه شجاعت و ایستادگی و

 اسوه مقاومت و مظهر مهر و عطوفت

کسی که وجودش برایم همه مهر بود

و وجودم برایش همه رنج و عذاب

 

درختان را دوست دارم که به احترام نامت قیامت کردند

 و آب را که مهریه ای توست

 

" آخرین واژه که بی خاتمه بود فاطمه بود "

 

شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است

شب با سکوت بغض علی خو گرفته است

 

آتـش گـرفت جـان علی با شرار آه

وقتی که از ولی خدا رو گرفته است

 

در دست ناتوان خودش بعد ماجرا

این بار چندم است که جارو گرفته است

 

قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش

یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است

 

حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها

عطر و مشام از گل شب بو گرفته است

 

بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین

کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است

***

مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت

سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است

ابلیسه  به ظاهر پیروزه مست  سوزه عذای مارا به سفره نشسته است

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد . / 

 

 

 

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11 PM نويسنده مجید |

 
 
دلم مثله دلت خونه شقایق " چشام دریای بارونه شقایق
 
 
مثل مردن می مونه دل بریدن  "  ولی دل بستن آسونه شقایق
 
 
شقایق درده من یکی دوتا نیست "  آخه درده من از بیگانه ها نیست
 
 
کسی خشکیده خونه من تو دستاش "  که حتی یک نفس از من جدا نیست
 
 
شقایق وای شقایق  "   گله همیشه عاشق
 
 
شقایق اینجا من خیلی غریبم   "   آخه اینجا کسی عاشق نمی شه
 
 
عذای عشق غصه اش جنسه کوهه   "   دله دیونه من از جنس شیشه
 
 
شقایق  آخرین عاشق تو بودی   "   تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
 
 
تورو آخر سراب و عشق و حسرت  "  تهه گلخونه های بی کسی برد
 
 
 
شقایق وای شقایق  "   گله همیشه عاشق
 
 
دویدیم  "  دویدیم  و  دویدیم  به شبهای پر از قصه رسیدیم
 
 
 
گره زد سرنوشتامونو  تقدیر   "   ولی ما عاقبت از هم بریدیم 
 
 
شقایق جای تو دشت خدا بود "  نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
 
 
حالا از فقط این مونده باقی
 
 
که سالاره تمومه عاشقایی
 
 
شقایق وای شقایق  "   گله همیشه عاشق
 
 
شقایق وای شقایق  "   گله همیشه عاشق
 
 
 
 
 
خدایا نام سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست...



و آن اینگونه آغاز میشود...


"قسم به روزی که دلت را میشکنند 

 

     و جز خدا مرهمی نخواهی یافت..."

 


همیشه نامه ها نمی توانند پست شوند، گاهی باید پست باشند.

همیشه نامه ها نمی توانند خوانده شوند، گاهی باید خواننده باشند.

همیشه نامه ها نمی توانند عاشقانه باشند، گاهی باید خودِ خودِ عشق باشند.

و این هم نامه های من ......................
 
                                  
 
 
 
                                     
 

شقایق گفت :

 

با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

 

اگر سرخم چنان آتش  " حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم

 

 آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و

 

صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها

 تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی

می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش

خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 ز آنچه زیر لب

می گفت :شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-

 اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 

 ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را

و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش

 آندم شفا یابد

 چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان

را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من بدون لحظه ای تردید

 شتابان شد به سوی من به آسانی مرا

 با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم

رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

 پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

 به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست

 

 اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای

دلبرم هرگز دوایی نیست

 واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت

و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

 و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

 

 که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 دلش لبریز ماتم شد

 کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای

 از آن بیابان کاشت نشست و سینه را

با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما !

 آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟

 به جای آب، خونش را به من می داد

و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

 دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی و با این رنگ

و زیبایی و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد ....

 

هنر نیست که کسی را دوست داشته باشی

چرا که هر کسی می تواند کسی را دوست داشته باشد !

 پس تو مثل دیگران بوده ای و نه متفاوت با آنان !

هنر نیست که در وصف معشوقت شعری بگویی و یا مطلبی بنویسی

 چرا که هر کس دیگری هم می تواند بهتر و یا بدتر

 از شعر و مطلب تو بگوید و یا بنویسد !

هنر نیست که در غم فراق معشوقی ، نحیف و لاغر شوی

و کنج عزلت برگزینی چرا که دیگران نیز می توانند چنین کنند

 و حتی به مراتب بیشتر از تو روی بخراشند و جان را عذاب دهند !

هنر نیست که از شوق دیدن یاری ، دل و دین از

دست دهی و اشک شادی بریزی چرا که معمولا هر انسان دیگری

هم می تواند – کمتر یا بیشتر - با دیدن معشوقش چنین و چنان شود .

 پس دوست داشتن هنر نیست . حالا با هر کیفیتی که می خواهد باشد !

هنر این است که دوستت داشته باشند .

دوست داشته شوی و بتوانی حد نگه داری !

 هنر این است که محبوب کسی باشی اما دچار غرور نشوی !

آداب دان باشی – آداب دوست داشته شدن را می گویم !

هنر این است که می دانی کسی دیوانه وار دوستت دارد

 و تو با رفتارهای نسنجیده دیوانه اش نکنی و به جنونش نرسانی !

هنر این است که بدانی دوستت دارند و بعد برای

 عاشقت و یا معشوقت – چه فرقی می کند

معشوق هم به نوعی عاشق است

و عاشق هم به گونه ای معشوق _

طاقچه بالا نگذاری !

هنر این است که به محض این که متوجه شدی

مورد توجه هستی

دیگر روح دوستدار و عاشقت را نخراشی  !

اینها هنر است  ! ! ! ! ! !

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 5 PM نويسنده مجید |

 

 

        این چند تاره سپیده موهایم را دوست دارم

     دانه دانه اش

               بوسه مهربان خداست

                               برای پیروزیم

           توی سختی درد هایی

                  که قصد کرده بودند

                                     به شکستن کمرم

 

چه آرامشی

     می نشیند

               توی دنیا

انگار

   دوخته می شود لبخند

                   روی تمام لب ها

                   و

    پا قرض می کنند برای فرار

تمام ترس ها

.

.

.

وقتی دست هایت

          دیوار می شوند

                     دور تنم ...

گاهی آه

آنقدر عمیق در می آید

                     از ته ته دل

     که آتش می کشد

تمام دنیا را

ما آدمک ها عاشق دل بازی ایم

اولین عروسکی که دست هایمان

            برای داشتنش بلند می شود

می شود بت

چه سیاه باشد چه سفید

کافی است

شب

شانه اش خانه اشک هایت شود

دیگر کهنگی اش

         رنگ رفتگی لباسش

                دیگر هیچ چیزش مهم نیست

محرم می شود تمام نفس هایت را

هر چه قدر هم که دست پای دل را ببندی

باز

دل می دهد به دلش    

...

وای به حالت اگر یک روز

عروسک دل ببندد

                                       به نگاهی               

به سایه ای

              به خیالی                                    

باید آن وقت

یا برای آه های ناخوانده اش میزبانی کنی

یا باید به دندان بکشی گره دل

پاره پاره کنی اش

گره بزنی عروسک را به نگاه

 
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی ،

                                             حتما برو

                                                       بی معطلی!

چون نمیبایست کار به شک می کشید،

که بیاندیشی یا نیاندیشی!

                   همان لحظه شک ،کار تمام است!

                   نه اسمش عشق است؛

 
             نه علاقه؛

        نه حتی عـادت؛


هدر کردن دل است دلتنگ کسی باشی
 
که دلش با تو نیست

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 5 PM نويسنده مجید |

 
فکره رفتن و نموندن من یه عمری تو سرم بود
 
شوق پرواز روی ابرها من همیشه تو پرم بود
 
تا که اومدی تو از راه  "  قصه گفتی از یه دنیا
 
زورقهاش همه طلایی "  دست دختراش حنایی
 
می گه آفتابش طلایی "  صدای آبش لالایی
 
پهلوناش مثله رستم " پره دشتاش گله مریم
 
زندگیمو دادی بر باد " تو با شیرینی حرفات
 
چشم بسته " پای خسته  " اومدم به شهره دلها
 
دیدم اون بهشته موعود " همه گلهاش کاغذی بود
 
گله باغش بد گمونی " توی گلهاش پشیمونی
 
تو که رفتی چرا پلهارو شکستی
 
روی من درهای بازو چرا بستی ؟
 
کسی نیست باز کنه این درهای بسته
 
زورقه شکسته ام به گل نشسته  
 
دیدم اون بهشته موعود " همه گلهاش کاغذی بود
 
گله باغش بد گمونی " توی گلهاش پشیمونی
 
 
 
 
//////////////////////////////////
 
 

دفترم را که ورق می‌زنم،

         خط به خط مرور می‌شوی در من.

                                  از ابتدای سطری که

                                             دورِ اسمَت خط کشیدم،

                                                                  از انتهای خطی

                              که کنار اسمم ضرب‌در گذاشتی.

                  از میانِ صفحه‌‌ای

که ته کشیدی در حافظه‌ام!

 

توی هرسطر که تمامَت می‌کنم

از سطرِ بعد شروع می‌شوی!

هی ننویس خودت را در من!                          

                                                          پاکن‌هایم را

در کیفِ کودکی‌هایم جا گذاشته‌ام*

 

لحن صدایت، طرز نگاهت و آن لبخند همیشگی ات مرا دیوانه میکرد

 و مثل همیشه بی اختیار یک فنجان چای برای خود میریزم

و کنج اتاق مینشینم و تمام لحظه های با تو بودن را مرور میکنم

و مست میشوم از این همه خاطرات زیبای زندگی ام،

خاطراتی که زیباییش را مدیون وجود لیلایی تو بود...

 

غم نامه های من برای تو روزی تمام می شود

روزی که

طلاق دهد دلم خیالت را

روزی که

بپرد از سرم

مستی این رویا

روزی که

آنقدر بزرگ شوم

که دل به بازی آدمک ها  ندهم 

+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 4 PM نويسنده مجید |

 
 
 
خدا تنها کسه بی کساست  "  خوشبحال اونهایی که بی کسن
 
 
به وجود خداوند دل گواهی می دهد ، نه عقل !
 
 
 
 

دلم پر مي زند كه

                بغل بزنم خدا را

                            

 صاف صاف در چشم هايش زل بزنم

                      

  و

     

    بگويم:

                      

 مرا ببين ... مرا جز تو هيچ پناهي نيست


                                                             

    دلم پر مي زند كه

                 

       سرم را روي پايت بگذاري

 

و من سخت بگريم

         

    تا حل شود شايد اين بغض

                         

            يا

                              

       باز شود گريزي براي دلم

                                                 

     و تو آرام آرام ببيني مرا....

 

می دانی...

دل من پریدن نمی دانست

         آمدی ... و پر و پالش دادی

                       آن موقع بود که بال هایش آرام آرام قوت گرفتند

                  و الآن به خوبی پرواز می کند...

تو معلم خوبی هستی...زودِ زود درس هایت را فرا می گیرم

 و با مختصر دانسته های خودم ترکیبشان می کنم.

 و می شوند یک دنیا...

من حالا پرواز را می فهمم. پر کشیدن دل را حس میکنم...

با تک تک ذرات بدنم.

                  من حالا همه چیز دارم... و خوشحالم...

گاهی پیش می آید که خوشحالی ها از در دیوار برایت می بارند.

      دانه دانه ی خوشی های را با چشم می بینی.


                   من کجا انتظار این همه خوشحالی را داشتم؟!

                            تو همه چیز را هدیه کردی به من...

                                                      

"

به من می گویند

باید خاطراتش را آتش بزنم

باید به باد بدهم خاکستر با هم بودنمان را ....

نمی دانند

این خیال ،خاکسترش هم - هر کجا که بنشیند -  عاشق می کند***

 
   در كوي نيك نامان ما را گذر ندادند        

 گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را.......

 

دلم می گیرد از  تو خدا

 
وقتی می نشینم
 

برگ به برگ تقویم نبودنش را ورق می زنم
 

و از او

 
که چه قشنگ

ثانیه به ثانیه ی این روز ها

مرا کنار خاطراتمان زنده به گور می کند ...

+ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 4 PM نويسنده مجید |


یادم باشد سنگ خیلی تنهاست


یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم


مبادا دل سنگش بشکند ... !!!

                             """"""            """"""         """""""       """""""        """"""""

این روزها که می گذرد٬ هر روز


احساس می کنم که کسی در باد


فریاد می زند


احساس می کنم که مرا


از عمق جاده های مه آلود


یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور


مثل عبور نوروز


مثل صدای آمدن روز است


ای روزهای خوب که در راهید!


ای جاده های گمشده در مه!


ای روزهای سخت ادامه!


از

 پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی!


ای مثل چشمهای خدا آبی!


ای روز آمدن!


ای مثل روز٬ آمدنت روشن!



این روزها که می گذرد٬ هر روز


در انتظار آمدنت هستم!

 

سخت ترین ثانیه های دنیا

       وقتی ست

              که می آیی

                  خودت خیانت می کنی به دل

        درگیرش می کنی

توی بازی

تقصیر کسی نیست

           ما خودمان

              دلش را بند میزنیم

                       به نگاهی  ، لبخندی

دهانت از ته خیار هم تلخ تر می شود

     وقتی

        نگاه ، هرزه می شود

             دوست ، دزد می شود

    همه مهربانیت را روی دوش می اندازد

سوغات خانه دیگری می کندش

تقصیر کسی نیست

          ما آدمک ها

              خودمان عادت کردیم

پاهایمان ، توی جاده ای قدم بر دارد که می صرفد

من دست هایم

          تازگی

             کم می آورد توی درد دل کردن

             دست گناهی ندارد

       دل حرف هایش سنگین شده

دیگر توی ریتم نمی نشیند

دل من داغ خورده آدمک هایی ست

        که مرد نشده ، شمشیر نامردی بستند

دل من داغ خورده حرف آدمک هایی ست

        که چهره هاشان آشناست

                ولی حرف هاشان ، دل هاشان

         غریبه که نه ، دشمن است

                  من دلم برای مهربانی تنگ شده

خسته شدم از تلفن هایی

       که وقتی می صرفد ، زنگ می خورد

از آدمک هایی

       که وقتی می صرفد ، مهمان دلت می شوند

از چشم هایی

       که وقتی می صرفد ، نگاهت می کنند

،

نوشته بودی :                              

درد را              

                        از هر طرف که بخوانی درد است

خنده دار بود حرفت

درد را                                        

فقط خوانده بود ،           

دست هایش

نه طعم نداشتن را چشیده بود                   

نه حتی برای آرزو کش آمده بود

                 نه حتی تنش

                                       زخم هایی داشت

      پر بوی تحقیر

درد را                          

فقط خوانده بود

 

گیرم که می زنی "  گیرم که می کشی " با رویش ناگریزه جوانه چه می کنی ؟ 

 

 

فرض کن :

دست هایم را بستی ،

پاهایم را هم شکستی ،

فرض کن گوش هایم را از صدایت پُر کردی ،

و دهانم را دوختی ،

چشم هایم را هم ،

فرض کن ،

کور کردی ،

اصلا فرض کن مجبور شدم همان چیزی را بگویم که تو می خواهی

همان راهی بروم که تو می خواهی

قلبم را هم می توانی دست خوش تغییر کنی ؟!

افکارم را هم می توانی از من بگیری ؟!...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 5 PM نويسنده مجید |

 

 

صندوق صدقات نیست دل من


که گاهی سکه ای محبت در آن بیاندازی


و پیش خدای دلت فخر بفروشی ...


که مستحقی را شاد کرده ای ... !!!

 

 """""""""""""""""""""

 

خیلی حالت خراب بود از زمین و زمان بریده بودی   "   اومدم تو زندگیت ...

 

 خیلی طول نکشید که حالت      خوب  شد     "      تشکر کردی 

 

  و رفتی تو زندگی یکی دیگه ...

 

 

 

این غزل روزهاست که می دود تا خواندنی شود می خواهم روزهایی که میدیدمت و
 
پرمی شدم از بو ی احساس تو ،تورا پس انداز کنم در قلک نگاهم
 
روزهایی که فقط بنام تو آغاز می شدند روزهای خوب،روزهای بد ،روزهای شیرین
 
 وروزهای تلخ شاید هم روزهای امیدوتشویش و اضطراب پی در پی من
 
و صبوری مداوم تو یادت هست؟چه صبورانه بمن امیدهای خیالی می دادی
 
وتاکید بیش از اندازه ات که توان اعتمادم را چند صد برابر می کرد
 
 که روزی ،روزگار ی وضع بهتر خواهد شد و حالا من نشسته ام پشت به روزهایی
 
که من هیچ سهمی چه کوچک چه بزرگ در آنها نداشتم و روبرویم تمام لحظه هایی
 
 است که تو بودی و نفسهایت .تو بودی و شادمانه خندیدنهایت.
 
تو بودی و نی نی قهوه ایی چشمانت که خواب را از چشمهای معصومم می ربود......!

حالا دیگرفرقی نمی کند تو قبل از اینکه اتفاق بیفتی من تو را بارها  دیده ام .

باور کن این حوالی باران نیامده من پشت قدمهای رفته ات تا صبحدم گریستم

تا مسافر خسته ام زودتر از ره غربت برگردد و من غبار خستگی از پیراهنش بگیرم.

حالا دیگر چه فرقی می کند اینجا هم بوی غربت گرفته

اینجا هم کسی غریبی ام را فریاد نمی زند اینجا هم من به انتظار ایستاده ام

تا کسی پشت قدمهای تو قدم نزند.....!

بگذار غزلهایم نا سروده بمانند و روزهایم را قدغن کنم تا مبادا برگردنند

به دیروزهایی که تو بی آنکه خداحافظی کنی ،رفتی ،

رفتی اما برای من ماندنی تر از همه اهالی این شهر شدی آنقدر ماندنی و خواندنی

که وقتی پر از سکوت می شوم تو در نگاهم قدم می زنی .

وقتی پر از تردیدمی شوم که پائیزم یا زمستان تو بهارم می شوی

سر سبز تر از طراوت باران برای بغض گریهایم.

 

دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دوستت دارم

 

این روزها همه در پی این نشسته اند تا گناهانت را بشمارند

و جرمی را که نکرده ایی بتو نسبت بدهند

جانکم!روزهای سخت و دشواری را در پیش دارم

و روزهای بیهوده زیادی را مانند بچه های بهانه گیر خط میزنم

و به پایان میرسانم خوشحالی مضاعف من به ساعتی بیش بند نمی شود

و غم سیاه و دلمرده ام روزها دل به دلم می دهد و همپای من

روز را به شب می رساند و از پای نمی ایستد

این روزها بازار تنوع پرستی زیاد شده است نه تنوع کفش و لباس تنوع عوض کردن

ادمها تنوع عوض شدن رنگها و اخلاقها توبمن می گوئی بغض نکن -

 بازی ما آدمها گریه ندارد - گریه هم نکن گریه به چشمهای بادامی ات نمی اید

اما چگونه می توانم ببینم و جلوی بغضم را بگیرم .

امروز کفش خریدم بتو گفته بودم که کفشهای قبلی پاهایم را می زنند

انگار پاهایم بزرگ شده اند پر از شیطنت شدی و گفتی امروز کفشها پاهایت را

می زنند حق داری نمی توانی راحت راه بروی و کودکانه تمام یکطرفه

را به شوقی وصف ناپذیر بالا و پائین کنی و روزی چهار مرتبه یکطرفه

را به امید کار از نو روزی از نو سان بروی.

از روزی می ترسم که بجای کفشهایت که پایت را می زنند دلت من را بزند

نگاهت کردم - بغض کردی و سکوت

تو مدتهاست که با سنگ حرفهایت شیشه دلم را هربهره و هزار باره میشکنی

حالا توان من و آیه صبر بودنم بدرک و جهنم سیاه تو دیگر چرا؟

بازار رنگ عوض کردنها رونق دارد بسیار

 من خودم را به کناری میزنم تا اگر دلت را زدم راحت جایگزینی

بجای من بیاوری از قدیم گفته اند :

 به در می گویم تا دیوار بشنود

حالا من ساده همه نقطه هایی می شوم که از اول هم آغازی نداشتند

دلمرده تر از آنی هستم که بدنبال تنوع برای دلم باشم همینکه نفس می کشم کافیست

این روزها هنرمندی آدمها به دل شکشتنشان هست

هر کس بیشتر دل بشکند هنرمند تر هست

حالا که بشکن بشکن هست تو هم بشکن کاری که ندارد  

 

خیلی عجیب نیست که مجبور باشی همه راه را تنها بروی...

حداقل برای یک

بازه زمانی !... باور کن برایم عجیب نیست !

 اما ادم است دیگر... یک وقت هایی ٬‌دلش میخواهد که یکی باشد ...

 یک نفر ! فرقی نمی کند ٬ پدر ٬‌مادر ٬ برادر ٬‌دوست... یا...

دلت میخواهد یک نفر باشد تا کمی بایستی ٬‌و تکیه دهی به شانه ای ٬‌کلامی ٬ حرفی یا نگاهی....

 سخت است که نزدیکترین ادم هایی که می شناسی ٬‌دورترین ادم ها باشند .

همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت : تنها امده ام ٬ تنها می روم... یک وقت هایی ٬

شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬‌کم میاوری ! ... دل وامانده ات یک نفر را می خواهد

این روزها ٬‌هرچه بیشتر در این راه ٬ تنها می روم ٬

 بیشتر می فهمم چقدر از ان نزدیکترین ادم ها ٬ دورم

 

یک وقت هایی خوب نیست پشتت خالی باشد .

خوب نیست کسی حرفت را نفهمد . خوب نیست برای چیزی که نمی دانند چیست ٬‌متهم ت کنند .

 خوب نیست ادم ها وقتی چیزی نمی دانند ٬‌قضاوت کنند ....

خوب نیست ادم ها برای نبودن شان ٬‌برای جای خالی شان ٬‌بهانه بیاورند .

یک وقت هایی اصلا خوب نیست

ادم یکه و تنها باشد ٬ پشتش خالی باشد

 این روزها سعی می کنم ٬ کارهایم را سر و سامان دهم...

غیر از روحیه ام ٬ که روی پا نگه ش داشته ام ٬‌هیچ چیز دیگری به سامان نرسیده است ...

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 0 AM نويسنده مجید |

آه صدای بی صدا "  مثله یک کوه بلند  "  مثله یه خواب کوتاه 

 

یه مرد بود " یه مرد

 

با دستای فقیر  "   با چشمای مغرور " با پاهای خسته

 

یه مرد بود " یه مرد

 

شب با تابوته سیاه  نشست توی چشماش

خاموش شد ستاره " افتاد روی خاک

سایش هم نمی موند حتی پشته سرش

مغرور بود و خسته

تنهای " تنها

با لبهای تشنه " به عکس یه چشمه " نرسید تا ببینه

قطره

قطره

قطره ای آب

قطره ای آب  

در شبه بی تپش این طرف " اون طرف

 می یوفتاد  تا ببینه

قطره

قطره

قطره ای آب

قطره ای آب  

"""""""""""""""""""""""

سلام...

سلامی ازپشت دیوارهای بلندتنهایی,

ازته خاطرات قدیمی,ازگلزارشادی های فراموش شده  " امیده بلوغ  نیافته "

 دردل نفرین دفن شده,

سلامی ازپشت یک دنیای مجازی ازپس یک شیشه,

به بلندی یک فریادبه امید رسیدن...

بگذارازدردی بگویم که مدتهاست سینه ام رامی فشارد,

بارانی که مدتهاست نباریده,

خورشیدی که دیرگاهیست برنیامده,

پرنده ای سیه بال که روزی سیمرغ آرزوها بود,

آری اوکه قفره نگاهش کالبدروح رامی شکافد,

حالاازشهرمن ازدیارعاشقی ام رقته است...

بگذاربگویم...

به که پیغام دهم...

به پرستوکه سفرمیکندازسردی فصل,

یابه مرغان نکوچیده مرداب گناه,

به که پیغام دهم,

به شب هنگام که مانده به راه,

یابه انبوه کلاغهای سیاه...

 
 
در من هزار حرف نگفته  /  هزار درد نهفته  /  هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند  / 
 
 در من هزار آهوی تشنه/ در خشکسال دشت پریشانند /   در من پرندگان مهاجر  /
 
 ترانه های سفر را  / در باغ های سوخته می خوانند  /
 
 با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست /  با من که زخم های فراوانی / 

بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند /  هر قصه یک ترانه /  هر ترانه خاطره ای دیگر / 
 
 هر عشق یک ترانه ی بیدار است  / در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم / 
 
 یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن /

تا درد مشترک /  زبان مشترکمان باشد /  حرف مرا بفهم و مرابشنو  /  این من نه ،‌ آن من دیگر / 
 
 آنکس که پنجره ی چشم های من او را  /  کهنه ترین قاب است  /
 
 از پشت پنجره ی   اتاق / حرف مرا بفهم  / که فریاد تمامی عاشقانه  / 
 
در تمامی اعصار است  /   آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری / 
 
 از برآمدنشان است /  تو گریه می کنی  / از عمق آشنای جنگل چشمانت / 
 
 از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته /  باران بی دریغ اشک تو می بارد  /
 
 تا عطر خیس جنگل پاییز  / در من هوای گریه برانگیزد /  آنگاه از چشم ذهن من / 
 
 شعری بسان گریه فرو ریزد  / من شعر می نویسم  / تو با ترانه های عاشق من ، عاشق / 
 
تو با ترانه های تشنه ی من دریا  / بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی /

تو گریه می کنی  / تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده  /
 
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی  /
 
یا با ترانه هاي  من بر لب  /  یعنی که با منی /

دیروز  /  امروز  /  تا هنوز و همیشه  /  ایا زبان مشترك این نیست ؟

آن زبان تازه که می گفتم ؟  ایا زبان مشترک این نیست ؟
 
 
 
 
 من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست
 
 که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛
 
 مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت
 
 به مرکبات آلرژی داری ؛
 
 من اما ترجیح می دهم  عطسه بزنم تا  اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم
 
 که دهان تو همیشه بوی پرتقال می داد؛
 
گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج  بود؛ پاییز که می رسد
 
 عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زد !
 
 
؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام
 
 و حالا اهل سرزمینی هستم
 
 که بانوی اثیری آن" میم" است ؛ پرچمش دستمالی از ابریشم
 
 و اگر هلپرکه و برناو را از او بگیری
 
چیزی از ملتش باقی نمی ماند ! ...من هنوز فکر می کنم که اگر
 
  تو سواد خواندن و نوشتن داشتی
 
در جهان  دلشکستنی رخ نمی داد ! من هنوز نفهمیده ام
 
 چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید
 
راحت تر
 
باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست
 
 یا همین که تو دوستم داری ...
 
 
 

بچه که بودم بخار را دوست داشتم....ها کردن را دوست داشتم....
 
خوشحالیم تکمیل می شد با دیدن بخار شیشه ی ماشین..
 
.همه ی ذوق کودکیم می ریخت بیرون وقتی
 
شیشه ی ماشین بخار می گرفت...هی رویش خط های نرم می کشیدم
 
،هی نقاشی ها ی
 
کودکانه می کشیدم،هی آدم می کشیدم با دست های بلند..
 
.با دست های خیلی بلند....
 
دوست داشتم دستش بلند باشد...که دستم را بگیردو بکشد توی
 
 شیشه ی بخار گرفته ی ماشین،
 
با هم دوست شویم،برایش حرف می زدم،توی دست هایم نگهش
 
 می داشتم تا کسی نبیندش،
 
تا برای خودم باشد آدمک بخاری کوچکم....امروز باران آمد...
 
.شیشه ی ماشین بخار گرفتو من نگاهش کردم....
 
رویش خط های نرم کشیدمو ها کردم....آب کشیدم،موج کشیدم،باد کشیدم
 
،ابر کشیدمو دوست کودکیم را....
 
برایش همان دست های بلند را کشیدم که بغلم کند...که دستم را بگیرد
 
 آرام،به حرف هایم گوش بدهد....
 
و من برایش حرف زدم....او هم دست هایش را پیچاند دور گردنم
 
 
،سرش را آورد نزدیک گوشمو حرف زد....
 
از دنیای بخار گرفته و ابرو باران گفت تا نقاشیم که خوب است....
 
گفت که خط های نرمم را دوست دارد....
 
گفت که با هم دوستیمو من آرام شدم....
 
دست هایم را گرفتم دورش که هیج کس نبیندش....
 
که فقط دوست خودم باشد،که فقط دست های خودم را بگیردو به حرف هایم گوش دهد
 
و...
 
فقط برای من باشد آن دست های بلندش..
 
.برای  من باشد آن دست های،خیلی بلندش !  
 
دلم را این گونه زیر پاهایت له می کنیو...


بی تفاوت از کنارم می گذری ...

بعد ...

ادعایت این است ...


که من رهایت کردم ...


من تنهایت گذاشتم ...


من نیستم ...!

 

 دلیل دروغ هایت چیست ؟


نگران دلم هم که نیستی ....


پس دلیل این کار هایت چیست ؟

حالم خوب است ...


خوب ...


خوب...!

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0 AM نويسنده مجید |

 

 
سرم را روی بالش موهایت می گذارم
 
و بو می کشم  
 
جوانی رفته ام را پای این عشق
 
 
اگر حال مرا می پرسی (  که می دانم نمی پرسی !  !  )

ملالی نیست به جز این همه اندوه....

 
و بغضی که هنوز فروکش نکرده

من مانده ام با دلی که هر شب پیاده وتنها
 
 تا پیش خدا می رود

 
و باز ...
 

نمی دانم من دیر رسیدم یا او زود رفت؟!
 
باز هم قصه همان است...همان حکايت هميشگی...

 
گفتم بيايی و اين نقطه چين های بی پايان حرفهايم را پر کنی!
 

نگفتم خودت هم نقطه چين شو!

 
  "  من در پی تو بودم و تو متاسفانه در پی دیگری ...  "
------------------------------------------------

دلم تنگ تــــــــــــر میشه

وقتی به یادت نیســـــــتــم.....
 
 
ولی مجبورم
 
 
می‌نویسم، تکه‌پاره می‌نویسم، خودم را تکه تکه می‌نویسم،
 
 دیوانه‌ام، دیوانه‌وار می‌نویسم، سکوت می‌کنم، کوتاه، بین جمله‌ها،
 
تکه‌ها را پاره می‌کنم،
 
رویاهایم را، و دوباره آغاز می‌کنم، همیشه از نو،
 
 می‌توانم آغاز کنم،
 
می‌خواهم آغاز کنم، رویاهام کش می‌آیند ،  دیوانه‌ام،
 
دیوانه‌ای غریب که روی
 
 نیمکت شکسته‌ای آنقدر  یاده تو هست که واژگون نشود.
 
 تنها و زخمی . رنجی که همیشه آزارم میداد ، اکنون به نهایت رسیده
 
و چنان رشد کرده ، از هستی من بزرگتر شده و احساس می کنم
 
که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم. 
 
 سخت تنها مانده ام. چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی
 
که از همه سو مرا احاطه کرده اند. از تنهایی و سکوت وحشت داشتن
 
 و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن.
 
در زندگی زخمهای هست که مثل خوره روح را اهسته

در انزوا می خورد و میتراشد۰ این درد ها را نمی شود به

کسی اظهار کرد۰ چو ن عموما عادت دارند که این

پیشامد ها را جز اتفاقات عجیب و نادر به شمار می ایند

و اگر کسی بگوید یا بنویسد که بر سبیل مردم با عقاید

جاری و عقاید خودشان با لبخند شکاک و تمسخر امیزی

ان را تلقی میکنندزیرا هنوز بشر دوایی یا چاره ای برایش

پیدا نکرده است

 

چند وقتی است که حسی عجیب سراغم آمده

. تمام راه هایم به خاطرات گذشته میرسد.

بیشتر از قبل.

روزها و روزگاری که گاهی حاضرم دو دستی جان را کف دستش بگذارم و برگردم به آن.

لحظه هایی که این روزها کوچکترین تلنگری ، مرا به آنجا می کشاند.

مثل همین میز ،در این  قهوه  تلخ ترک

و  ساعتی که به من هدیه دادی را هنوز با نفس هایم  می چرخد

و غرق در  گذشته زمانش میشوم که کاش کل  عمرم را پر می کردی.

هیچ وقت ذوق آن روزم را از اینکه که تورا بعد از پنج سال  دوری میدیدم ،یادم نمیرود.

وای خدای من!

پنج سال  دوری مرا مشتاق تر از هر ملاقاتی میکرد.

 اینکه می فهمیدم تصوراتم و آنچه که با این ذهن ساخته بودم چقدر شبیه است.

و عجب شباهت ناگزیری بود!

اون روز مهمان من بودی .هنوز هم خوب میزبانی را بلد نشدم.

اولین روزی راکه با هم بودیم، از بهترین روزهای عمرم بود. با ستاره

. از نوع دنباله دارش.

اولین دست دادن و سلامی که گرمای آن را نه از

 پشت هزاران کابل و فیبر و سیم که

 با تک تک ذرات جسمت جواب می دهی

. ومزه عجیب لذتش با چاشنی استرس برای من.

و در آن چهلستونی که می فهمم ، دخترک شاداب و خندان و بی خیال مجازی ،

رفیق روزهای سخت من، چه جسم آرام و خونسردی دارد.

و باز پر از شیطنت و خنده و خنده و خنده!

و دور زدن تمام راسته ها و پستوهای نقش جهان و

 شوخی های جدی تو و ریسه رفتن های من.

و گشت انتظامی که ما را در جمشیدیه میگیرد

 و ترسیدن تو و حرفهای من و پی بردن به اشتباهشان .

و خنگ بازیهای تو ،کوبیدن کیف  به فرق سرم 

 درست وسط خیابان  و دعواهای عاشقانه ما.

و اتصالی آژیر بانکی که فقط من و تو کنار آن ایستاده ایم

 به پاستیل خوردن ،و فرار کردن ما و خنده و خنده و خنده!

و سر دادن آواز تو روی پل که تا روزها طنینش مرا در آن غربت سرخوش می کند.

و روز تولد زمستانیت که تو در کنار منی و من بازهم فراموشی سراغم می آید

و تو فقط می خندی.

و ساعت ها قدم زدن از شمال تا مرکز شهر و حرف ها و رازها و نصیحت هایت!

و غرق شدن در آن کتاب فروشی که برق چشمهایت

 آنجا تا کیلومترها ،علامت بدهد. و من می فهمم که شلنگ

 تخته زدن های تو در هر وادی از این است.

و غروب که باید بروی و نمی شود از تو ساده گذشت.

و  هر دو  تمام مسیر بازگشت را بغض میکنیم

 و تو دمه در ماشین آژانس بغضت را خالی می کنی

  و همین میزی که خوب یادم می آید چند لحظه ای پشت آن ،

ستاره نبودی. مثل مسخ شدگان. و من هیچ وقت نفهمیدم چرایش را.

بلند میشوم و از همان راهی می روم که با تو غروبش را نگاه میکردیم.

مرد قهوه چی نگرانم میشود.لیوانی آب دستم میدهد.

امروز، اینجا، برایم نا آرام است.دلگیر است.و بیشتر از هرچیزی

 این صندلی خالی مرا پریشان می کند.

 به آن چه که قرار است پیش بیاید.

به رفتنت.

 به فرسنگ ها و حتی قاره ها فاصله ای که قرار است بین ما بکشی.

تو روزهایت را در آنجا وقتی سپری کنی و فکرهایت را برایم بفرستی

که من اینجا خواب هستم. و فرستاده هایت پشت در بماند. و گم شود.

و من ساعتی دلتنگ نگاه تو میشوم که تو چشمانت در نیمه های شب، آنجا بسته است.

و حتی در همین فاصله ی دور از هم به این خاک برگردیم و آنوقت

 حتی روحایمان همدیگر را گم کنند!

و من حتی نمی توانم در آسمانی به این وسعت پیدایت کنم .تو ستاره ای!

که کاش میشد تمام ستاره های دیگر را خاموش کنم. تا گم نشوی.

، رفیق من،

من چه نشانی از تو بدست روحم بدهم تا تمام سالهای دلتنگی پیش رو را برایت بازگو کند. . .

سالهایی که تکرار نام تو برایم دلتنگی می آورد...

و بدان روزی نیست که من بی اینها سر کنم.

 

 

 

 

به این فکر می کردم چرا دنیا اینطوریه؟

همیشه باید دنبال یه چیزی باشیم که خیلی ازما  دوره

هر چی می دوییم بهش نمی رسیم

چرا دنیا باید جوری باشه که نصفه آدماش توی مرز ناامیدی و امیدواری باشن،

 ندونن می رسن یا نه ندونن صبر کنن یا بگذرن.

تازه شاید هیچ وقت هم نفهمن کار درست چی بوده.

انگار بین آدما با خواسته هاشون یه دره عمیق وجود داره البته یه پلی هم هست

که هر کسی نمی تونه رو این پل بره دلیلش رو هم  هست حکمت !!!!

فکر کن چیزیو که می خوای اون طرفه دره هستش توام این طرف باید بایستی

و با حسرت نگاه کنی

البته گاهی تا وسط این پل می تونن برن ولی چه فایده؟

دستشون به چیزی که می خوان نمی رسه هر روزشون به این می گذره

که راهی به اون طرف پیدا کنن.گاهی خسته می شن فکر می کنن چی می شه

 بیخیال شن بقیه راهشون رو برن ولی یه دفعه این فکر به ذهنشون می رسه

 که اگه بهتر این چیزیو که می خوان بذارن و برن رو پیدا نکنن چی می شه؟

اگه به محض این که برن این راه باز بشه چی؟اون وقت همش باید حسرت بخورن

 که چرا نموندن.ولی موندن هم یه تحملی می خواد مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟

تازه ماجرا وقتی بدتر می شه که می بینی تو که این همه منتظر شدی

 نتونستی رد بشی ولی یکی از راه نرسیده راحت بدون هیچ سختی رد می شه.

آدم چقدر می سوزه

بلاخره یه روزی می رسه که بین رفتن و موندن باید یکی رو انتخاب کنه.

اگه رفتن رو هم انتخاب کنه همیشه دلش همون جا می مونه

حتی بعد یه مدت کل راهی رو که رفته بر می گرده تا ببینه سر اون پل و چیزی

که دنبالش بوده چی اومده اگه شانس بیاره راهش باز شده .

یه موقع می بینه جز خیال هیچی از اون جا نمونده.

چرا صرف خواستن از ته دل خواستن نباید نتیجش رسیدن باشه.

می دونم الان میگی: ان وقت قدر اون چیزی که به دست میاریو نمیدونی.

ولی وقتی همه تلاشاتو کردی و به نتیجه نرسیدی اون وقت چی؟

الان میگی :حتما انتخاب درست نکردی به یه سراب دل بستی.

ولی من می گم کی می دونه واقعا انتخاب درست چیه؟

کی می تونه تشخیص بده سراب چیه؟

می گن اکه واقعا می خوایش پس به پاش می موندی ؟؟؟؟؟!!!!!

   ولی هر کی یه مرز تحمل داره.

تلاشی که یه ذره هم نتیجه نداشته باشه آدم رو دلسرد می کنه

من قبول ندارم همیشه خواستن توانستنه.

 

                                          

 کلام آخر، شاه بیتی از شاعرِ محبوبم اردلان سرفراز نازنین :

 

بیا ببین که مرگ هم حریف ما نمی شود

ببین که قامتِ من از حادثه تا نمی شود

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 7 AM نويسنده مجید |

 

سلام

 

                                                                      

    امروز روز تولد توست و شايد اين بهترين بهانه
 
 
                                         براي حرف زدن و درد و دل کردن با تو باشه.
 
 
           امروز تو شمع هاي تولد بيست ودوسالگيت رو فوت ميکني و وارد
 
                              بيست و سه سالگی سال زندگيت ميشي.
 
 
فکر ميکنم خودت هم باورت نميشه
 
                             که انقدر بزرگ شده باشي،که انقدر بزرگ شده باشيم ،
 
                                                            با هم .
 
              سالهاي زندگيمون دارن به سرعت سپري ميشن.
 
 
                                                        ميدوني چي بيشتر
 
 
                  از همه باعث شد برات بنويسم،
 
 
                                                        چيزي که اين روزها ذهنم
 
 
                                             رو خيلي درگير کرده،
 
 
                     اینکه نمیدونم تا کی " برات می نویسم
 
 
                         ،نميدونم آيا چند سال ديگه هم،
 
 
                                   مثل الان وجود مون  برای هم مهمه؟
 
 
                      بالاخره يه روزي ميرسه که سرنوشت ما از هم جدا ميشه،
 
 
                                              تو راه زندگي خودتو ميري و من
 
 
              هم دنبال زندگي خودم ميرم.اينا همش واقعيته،
 
 
                                                   انقدر تو زندگي هامون
 
        مسئله و مشکل وجود خواهد داشت که حضورمون
 
 
                                              توي زندگي هم کمرنگ ميشه،.
 
 
دوست ندارم يه روز به جايي برسيم که با هم غريبه باشيم
 
 
                                      يا براي رفع تکليف به دیدن هم بریم.
 
 
                   نمیدونم شاید تو مثل من فکر نکنی،
 
 
شاید اصلا به این چیزا فکر نکنی ،
 
 
                              شاید این چیزا برات مهم نباشه،اما برای من هست...
 

              من و تو توي اين دنياي بزرگ فقط همديگرو داريم
 
 
                                             و نبايد بذاريم مشکلات زندگي،
 
 
                          هرچند هم بزرگ و مهم، ما رو از هم دور کنه...
 

                                      من هميشه براي موفقيتت دعا ميکنم.
 
 
 
                   براي اينکه توي زندگيت خوشبخت شي و براي اينکه
 
 
                                      به هر چيزي که دوست داري برسي.
 
 
                  از خوشي هات خوشحال ميشم و با ناراحتي هات اشک ميريزم.
 
 
            ميخوام هميشه به يادت باشه که يه نفر اينجا هست
 
                                                         که وقتي حوصله نداري ،
 
               وقتي خسته اي،وقتي به بن بست رسيدي ،
 
 
                                              حاضره با تمام وجود کمکت کنه
 
 
                         حتي اگر خودش تو شرايط خوبي نباشه.
 
 
                                      دوست دارم به بهترين جاها که رسيدي
 
 
                          هميشه يادت باشه که يه نفر هست که هميشه برات دعا ميکنه
 
 
                         و چشماش هميشه نگران توئه،مطمئن باش دلسوزتر
 
 
                                از اون هیچ کجای دنیا پیدا نمیکنی....
 
 
                                       من در مقابل تمام اینا،هيچ توقعي ازت ندارم.
 
 
                                                           
               اما انتظار چرا   !!!
 
 
                                   فراموش نکن توقع با انتظار متفاوته....................../
 

                ميخوام وقتي راه زندگيمون از هم جدا شد،
 
 
                                                     دلامون از هم جدا نشه...
 
 
            بالاخره ما کلي روز خوب رو با هم سپري کرديم
 
 
 
                                              و هنوز کلي روز خوب مونده
 
 
                      که ميتونيم با هم بگذرونيم.
 

                                                                  ميخوام هميشه مثل يه کوه
 
                          پشت سرم باشي. پشت سرت باشم
 
 
               ميخوام وقتي به مشکل برخوردم
 
 
                                      تو اولين نفري باشي که به کمکم مياي،
 
 
                               ميخوام وقتي توي دوراهي قرار گرفتم
 
                                 تو راهنماييم کني،
 
 
                      ميخوام وقتي از زندگي خسته شدم
 
                                          تو منو به زندگي برگردوني...
 
 
                                                ميخوام که هيچوقت تنهام نذاري...

             برات آرزوي بهترين ها رو دارم.
 
 
 
                    اميدوارم هر همسري که انتخاب کردي اونقدر خوب باشه
 
 
             که شايستگي آدم خوبي چون تو رو داشته باشه...
 
 
 
 و اونقدر دوستت داشته باشه
 
 
                        که زندگي رو برات شيرين کنه.
 
 
                                                   هرچقدر دوستش داشتي به
 
 
                      همون اندازه بهش وفادار باش.
 
 
 
                    اما هر چقدر هم درگير زندگيت شدي،
 
 
                                                   خانواده کوچیکمون از يادت نره.
 
 
                               يادت باشه هميشه اينجا کساني هستند
 
 
                    که عاشقانه دوست دارن و حاضرن
 
 
 
                     برات هر کاري انجام بدن.يادت باشه
 
 
 
                           هرچقدر هم زندگيت برات عزيز بود،
 
 
                           از عزت پدر و مادرت کم نکني
 
 
                                و هميشه مثل همين حالا باعث
 
 
               افتخار و سربلنديشون باشي
 
 
                                  و هيچوقت تنهاشون نذاري. 
 
 
                                  نگو :
 
 
    تو که منو میشناسی چرا این حرفا رو میزنی؟؟؟؟؟!!!! ...
 
 
                             برای سالها بعد مینویسم.
 
 
                                    روزی که به تمام حرفای امروزم میرسی،
 
 
 
                                                            اون روز دیر نیست....
 
 

         و در آخر منو يادت باشه،عمو مجید رو کسی که  
 
 
                              هميشه دوستت داره و تو تمام دنيا،
 
 
                       از بين این همه آدم ،فقط تورو داره و هميشه از تو
 
 
                            انتظار خوب بودن داره.منو يادت نره...
 
 
                        یادت نره که من هیچوقت حاضر نیستم تو رو با هیچکسی
 
 
                                                 عوض کنم،تو برای من همیشه 
 
 
                           زهرای خوب و دوست داشتنی خودم باقی خواهی موند...
 
 
                              قول ميدم من از تو مهربون تر و دلسوز تر باشم...


                                   یکسال بزرگ تر شدنت رو بهت تبریک میگم
 
 
                       و برای یکسال پس از این و تمام یکسالهایی
 
 
                                                       که از راه میرسند برایت
 
 
 
                          از ته دلم آرزوی خوشبختی و دوام میکنم.

                                                                              

                                         "   از طرف عمو مجید     "
 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 9 AM نويسنده مجید |

 

 

دهه ١٣۴٠ - از ترانه های کوچه بازاری تا ترانه های معترض

 

 


سانسور رادیو و تلویزیون در انتهای دهه 1330 به اوج رسید. با آغاز دهه 1340 حتی به شدت این سخت گیری ها افزوده شد.

در سکانسی از فیلم چرخ و فلک ، فردین بر پشت بام خانه ای در جنوب شهر دست ها را به سمت شمال شهر می گیرد و صدای ایرج پخش می شود که : اگر دستم رسد بر چرخ گردون    از او پرسم که این چون است و آن چون / یکی را داده ای صد گونه نعمت  یکی را قرص نان آلوده در خون ... همین دو بیت کافی است تا عوامل سازنده فیلم مورد بازجوئی ساواک قرار گیرند.
اما از سویی دیگر در سال های دهه 1340 ، هنوز دلکش و مرضیه و پوران بی رقیبند و عارف صدائی تازه است که به جمع ویگن و سخائی و مهرپویا می پیوندد. اما در برهه سال های 1346 تا 1350 دیگر این صاحبان کاباره ها هستند که با تکیه بر ملودی اکثرا ملهم از ریتم های تند عربی ، موسیقی نه چندان ارزشمند به اصطلاح کوچه بازاری را مد روز می کنند. نعمت ا.. آغاسی ، سوسن ، داود مقامی و دیگران نبض صفحه های 45 دور روز را در دست دارند. این اوضاع ترانه در دهه 1340 تا سال 1349 است.
اما در سال های دهه 1340 همزمان با رشد روز افزون تمایلات چپ گرایانه در ایران که وامدار مبارزات چریکی ملهم از سوسیالیسم در بسیاری از نقاط جهان بود ، ترانه های چریکی بسیاری نیز در ایران به شکل مخفیانه ضبط می شود. ویژگی این نوع ترانه ها در اشعار حماسی و صداهای اغلب به شکل همخوانی بود که به صورتی مخفیانه ضبط و منتشر می شد. شاید این سخن خسرو گلسرخی که " چریک های نوار غزه با خواندن شعری از محمود درویش بهتر می جنگند " کاملا گویای ماهیت این ترانه ها باشد. ذکر این نکته لازم است که پس از واقعه سیاهکل گيلان و تیرباران چریک های فدائی خلق در زمستان 1349 است که این ترانه ها ماهیتی بسیار انقلابی می گیرند. شاید یکی از اولین و مهم ترین این ترانه ها ، ترانه ای است که بر روی آهنگی از خاچاطور آداویسیان و به یاد سه دانشجوی کشته شده در 16 آذر 1332 سروده می شود : بار دگر شانزدهم آذر آمد و سر به سر در قلوب مردم شعله افکند / جنبش دانشجوئی ایران به خون شهیدان خورده سوگند و... که به اصلی ترین ترانه جنبش دانشجوئی در سال های دهه 1340 بدل می شود. مرضیه اسکوئی سراینده بسیاری از این ترانه هاست از جمله : به پرنیان شفق ز خون شراره دمید / ز سرخی اش شرری به هر ستاره رسید  و یا زنی که دستانش را کار ز بهر سلاح پرورده ست .

دهه 1350 - ... و انفجار !

در میانه حضور دو قطب متضاد ترانه های چپ با مخاطب بسیار کم و ترانه های کوچه بازاری با مخاطبان بسیار زیاد است که شاید بزرگترین حادثه تاریخ ترانه در ایران در میانه های 1349 رخ می دهد. شهیار قنبری جوان 18 ساله ای که ماجراهای جنبش دانشجوئی سال های 1967 و 1968 را در اروپا نظاره گر بوده است به ایران باز می گردد و شروع به نوشتن ترانه برای برنامه ای رادیوئی می کند. ستاره آی ستاره (آهنگ بابک افشار ) با صدای گوگوش نخستین ترانه مهم اوست و سپس قصه دو ماهی. قصه دو ماهی سرخوش در زیر آب ، که یکی به دست ماهیگیر جلاد می میرد و دیگری مرگ خود را منتظر است . " دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب / دیگه نوبت منه سایش افتاده رو آب " . کمپانی صفحه پرکنی ابتدا زیر بار نمی رود و ترانه را مناسب کودکان می داند ! اما شهیار و بابک افشار و گوگوش که قصه دو ماهی را باور دارند با اصرار فراوان و تقبل پرداخت هزینه های زیان صفحه در نهایت آن را منتشر می کنند. ترانه بین مردم و به خصوص میان قشر روشنفکر و دانشجو گل می کند که اظهار نظرهای مثبت شاملو و ابتهاج نمونه ای از آن به شمار می آید.

رضا موتوری شهیار قنبری  اسفندیار منفردزاده فرهاد
عکس روی جلد صفحه مرد تنها (موزیک متن رضا موتوری)

در همین سال ترانه دیگری ساخته می شود که در تاریخ ترانه ایران حادثه ای است. این بار شهیار قنبری شبی در بالاخانه سازمان سینمائی پیام کلام مرد تنها را روی ملودی اسفندیار منفردزاده می نویسد که سرانجام پس از اصرار فراوان جوانی به نام فرهاد مشهور به فرهاد بلک کتس آن را می خواند. فرهاد که کار خوانندگی را با گروه بلک کتس(شهبال و شهرام شب پره ، حسن شماعی زاده ، منوچهر اسلامی) از میانه های دهه 1340 در کافه کوچینی آغاز کرده است ابتدا تمایلی به خواندن ترانه فارسی ندارد ، اما سرانجام با اصرار منفردزاده ترانه را می خواند. این ترانه از دو نقطه نظر دیگر هم حائز اهمیت است. نخست اینکه نخستین ترانه فارسی است که کلام آن کلامی موزون اما بی قافیه است و دیگر اینکه نخستین بار است که در موسیقی یک فیلم ایرانی ترانه بدون لب زدن بازیگر (مثلا به سبک و سیاق فردین و ایرج) در متن فیلم رضا موتوری (مسعود کیمیائی /1349)قرار می گیرد.صدای زخمی فرهاد وقتی با به خاک افتادن رضا موتوری (بهروز وثوقی) در می آمیزد به واقع یکی از باشکوه ترین لحظات تاریخ ترانه رقم می خورد.


حالا دیگر سبک و صدای فرهاد برای خود هویتی یافته و بسیاری را به تقلید وا می دارد. یکی از این افراد جوان 20 ساله ای است به نام فریدون فروغی که به خاطر مساله ای عاشقانه از تهران به شیراز رفته و در کافه های شیراز ترانه های ری چارلز را می خواند. تورج شعبانخانی که برای موسیقی متن فیلم آدمک ساخته خسرو هریتاش به دنبال صدائی تازه می گردد او را به تهران دعوت کرده و دو ترانه به نام های آدمک و پروانه من را بر روی اشعار لعبت والا برای او می سازد. شعبانخانی می گوید که یک هفته در استودیو مشغول این بوده است تا تاثیر لحن ترانه خوانی فرهاد را از فریدون فروغی دور کند. از این زمان فرهاد و فریدون فروغی خوانندگانی به شمار می آیند که لحن و مضمون ترانه های آن ها متفاوت با آنچه ترانه روز نامیده می شود ، به حساب می اید. در این سال هنوز موسیقی کوچه بازاری عربی جولان می دهد و آمنه آمنه آغاسی پیشتاز است.

در سال 1350 اسفندیار منفردزاده غم جمعه را با اندوه جمعه تیرباران فدائیان خلق سیاهکل گيلان (بهمن 1349) پیوند می زند و از شهیار قنبری می خواهد تا بر روی ملودی او کلامی در این باره بگذارد. جمعه با صدای فرهاد ضبط می شود و منفردزاده برای اینکه ترانه بین مردم اثر کند سراغ گوگوش رفته و با موافقت او ترانه را با صدای گوگوش نیز ضبط می کند. او حتی به فکر آغاسی هم به علت محبوبیت بالایش هم هست. اما وقتی در پائیز 1350 جمعه با صدای فرهاد پخش می شود رکورد فروش صفحه آمنه آغاسی را هم می شکند و چندی بعد ترانه با صدای گوگوش به بازار می آید. ترانه را منفردزاده و شهیار قنبری پیشکش فیلم خداحافظ رفیق به عنوان اولین ساخته امیر نادری می کنند.در سال ١٣۵٢ نیز ایرج جنتی عطایی با الهام از واقعه جنگل سیاهکل ترانه جنگل را بر روی ملودی بابک بیات می نویسد و داریوش آن را می خواند.  در واقعه سیاهکل گيلان ، چریک ها در محاصره نیروهای نظامی و روستائیان فریب خورده قرار گرفتند که چریک ها را مشتی خراب کار می دانستند. عبارت " پشت سر جهنمه  رو به رو قتلگاه آدمه " دقیقا موید این مساله است. هم چنین جنتی عطایی در این دوران ترانه دیگری را با عنوان " خونه" باز روی ملودی بابک بیات می نویسد که ترانه با صدای ستار ضبط شده اما از رادیو مجوز پخش نمی گیرد تا اینکه چند سال بعد توسط داریوش اجرا می شود.


فرهاد اسفندیارمنفردزاده شهیارقنبری
از این زمان مثلث منفردزاده / شهیار قنبری و فرهاد در التهاب سال های دهه پنجاه آتش بازی به راه می اندازد. شبانه یک (کوچه ها باریکن دوکونا بسته) و شبانه دو (یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب) بر روی شبانه های احمد شاملو از معترض ترین ترانه های این دهه اند. منفردزاده برای جلد روی صفحه 45 دور این ترانه هم طرحی دارد. عکس دستگاه جک  پات که در آن سه شماره 7 به نشانه پیروزی آمده است و در زیر هر عدد تصاویری از منفردزاده و شاملو و فرهاد و تصویر سکه های وارونه ای با نقش شاه در بالای دستگاه که یک پرچم امریکا هم در کنار آنها وجود دارد !

تصویر روی جلد صفحه شبانه اسفندیار منفردزاده فرهاد شاملو
 

در سال 1351 ترانه ای از منفردزاده با کلام فرهاد شیبانی بر روی فیلم تنگنای امیر نادری قرار می گیرد که آینه ای از تمام پلشتی ها و زخم های ضد قهرمان فیلم است. ترانه ای با ترجیع بند : دیگه دل با کسی نیست  دیگه فریاد رسی نیست. هفته خاکستری با ملودی واروژان ، کلام شهیار قنبری و صدای فرهاد ترانه دیگری است که در سال 1353 به روی صفحه منتشر می شود. شهیار قنبری در یکی از کنایی ترین ترانه هایش ، عصر چهارشنبه ها را که در آن بلیط های بخت آزمائی توسط کمال الدین مستجاب الدعوه قرعه کشی می شد و روز خوشبختی نام گرفته بود به طعنه می گیرد.

اما حادثه مهم دیگر سال 1353 ، معرفی ضلع سوم ترانه معترض دهه پنجاه است: داریوش. /داریوش که از سال 1350 با ترانه های پرویز مقصدی شناخته می شود در این سال سه ترانه متفاوت را می خواند. رهائی (ملودی منصور ایران نژاد / کلام مسعود امینی ) ، بن بست (ملودی بابک بیات / کلام ایرج جنتی عطایی) و سرانجام بوی خوب گندم (ملودی واروژان / کلام شهیار قنبری). برای صفحه بوی خوب گندم واروژان و شهیار قنبری به خیابان های پایین شهر رفته و عکسی از نکبت  و فقر آن محلات را در کنار خانه هایی که شبیه کاخ نیاوران است بر روی صفحه قرار می دهند. این سه ترانه و مصادف شدن پخش آن ها با  ورود رئیس جمهور آمریکا به تهران باعث دستگیری شهیار قنبری ، داریوش ، ایرج جنتی عطایی ، بهروز به نژاد و چند تن دیگر می شود.ابتدا دلیل بازداشت داریوش اعتیاد ذکر می شود و حتی عکسی از داریوش در کنار منقل و وافور در مجلات به چاپ می رسد اما تاریخ نشان می دهد که قصه از قرار دیگری است .بازجوی ساواک از شهیار می خواهد تا برای شاه ترانه ای بنویسد تا همه آزاد شوند اما ترانه شهیار که بیشتر ترانه ای برای وطن است پذیرفته نمی شود. نهایتا دو ترانه از ایرج جنتی عطایی بر روی ملودی های بابک بیات به نام های رسول رستاخیز و طلایه دار توسط داریوش در بهمن ماه 1353 از تلویزیون پخش می شود . گفته می شود به علت تاسیس حزب رستاخیز به اصرار ساواک کلمه رستاخیز در ترانه گنجانده می شود. نهایتا در بهار 1354 داریوش از زندان آزاد می شود اما هنگام ضبط ترانه ای از فریبرز لاچینی به نام مترسک با کلام اردلان سرفراز ، به بهانه اینکه مترسک استعاره ای از شخص اول مملکت است مجددا بازداشت و برای یک سال ممنوع الصدا می شود. در نهایت این ترانه با جایگزینی عروسک به جای مترسک توسط ستار خوانده می شود.

در این سالها اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی که به همراه شهیار قنبری مثلث ترانه سرایان برجسته تاریخ ترانه فارسی را می سازند ترانه های زیبا و متنوعی را می سازند که اکثر قریب به اتفاق آنها ترانه های ابدی هستند. آنها به خوبی ایده شهیار قنبری را که در شرایط سخت سانسور ترانه می تواند روزنه ای برای نفس کشیدن باشد را می گیرند و به خلق ترانه هایی می پردازند که هر از گاه از بوی اعتراض خالی نیست. ترانه اجاق با ملودی و صدای حسن شماعی زاده -که در این سالها ارتباط مستمری با اردلان سرفراز دارد و این دو بسیاری از بهترین ترانه های گوگوش را خلق کرده اند- یکی دیگر از ترانه هایی است که در این سالها اردلان آن را به یاد دکتر محمد مصدق می نویسد. در این سالها فرهاد و فروغی نیز ترانه هایی مثل گنجشکک اشی مشی ، مسخ ، اسیر شب (فرهاد) ، سال قحطی ،گرفتار ، خاک ، قاصدک (فروغی) را می خوانند که آشکارا گلایه ای از روزگار را در متن خود دارند. هم چنین است دو ترانه ای که بابک بیات برای گوگوش بر روی کلام ایرج جنتی عطایی می سازد. کتیبه و درا رو وا می کنم. در مورد ترانه دوم سوال ساواک این است که این چه کسی است که برای دیدن او ترانه سرا درها را وا کرده و پنجره ها را می شکند. هم چنین است حذف بندی از ترانه پل (واروژان / ایرج جنتی عطایی) : " کسی به فکر مریم های پرپر کسی به فکر مرگ لاله ها نیست" که تا خذف نشدن کامل این بند ترانه اجازه پخش نمی یابد.

 

خسرو گلسرخی
 خسرو گلسرخی

اما حادثه مهم دیگری که در این سال ها رخ می دهد دستگیری ، دادگاه کذایی و در نهایت اعدام خسرو گلسرخی در 29 بهمن ماه 1352 است. گلسرخی و کرامت ا.. دانشیان با دفاع شجاعانه خود در قلب میلیون ها ایرانی جای می گیرند. فرید زلاند آهنگساز جوان که کار خود را با ساختن ترانه هایی مثل دلتنگی ، زخم ، عروسک و بهت (همگی با صدای ستار و کلام اردلان سرفراز) آغاز کرده است تصمیم می گیرد تا به همراه اردلان سرفراز ترانه ای برای شهید خلق بسازند. ترانه ساخته می شود اما یک سال طول می کشد تا به تصویب شورای شعر و موسیقی رادیو برسد. ترانه بارها و بارها مورد بازنویسی قرار می گیرد. شقایق به جای گل سرخ می نشیند و گلخونه های بی کسی به جای زندون بی کسی و در نهایت بند " اسیر قفل سنگین سکوته لبی که قصه گو بوده همیشه " از متن ترانه حذف و به جای آن " عزای عشق غصه اش جنس کوهه دل ویرون من از جنس شیشه " جایگزین می شود. سرانجام در پائیز 1355 ترانه شقایق با ملودی فرید زلاند ، کلام اردلان سرفراز و تنظیم آندرانیک  با صدای داریوش منتشر می شود. ترانه ای که اردلان سرفراز در کتاب ترانه هایش (از ریشه تا همیشه) بر بلندای آن می نویسد : " تقدیم به خسرو گلسرخی ، شقایقی که به فرمان باد پرپر شد". شقایق کشتن بغض سنگین ترانه در میانه دهه 1350

در این سال ها منوچهر طاهرزاده آهنگساز اهل کرمانشاه که به تهران آمده و بیشتر ترانه های شاهرخ را ساخته است ترانه ای به نام پاییز می سازد با مطلع " کوچ غمناک پرستوهای شاد در غروبی پرملال و بی صدا خبر عریونی باغها را داد " که این ترانه نیز گرفتار تیغ سانسور ساواک می شود. علیرغم اینکه در یکی از این سال ها شاه به طور ضمنی به وزیر فرهنگ خود از غمگینی ترانه ها گلایه می کند اما روز به روز ترانه ها غمگین تر می شوند تا جائی که حتی خواننده های کوچه بازاری نیز لحن ترانه هایشان غمگین می شود.

رفتار سانسورچیان ساواک به شکلی است که حتی به کوچکترین کنایه هم به شکل تهدید نگاه می کنند. برای مثال " پچ پچ " انتهای شبانه فرهاد (کوچه ها باریکن ) را سیاهکل می شنوند و صدای قطار انتهای ترانه یاور همیشه مومن (فرید زلاند / ایرج جنتی عطایی / واروژان / داریوش) به گوش آن ها صدای مسلسل به نظر می آید. این اختناق تا سال 1357 ادامه می یابد. هر چند در این میان هستند ترانه سرایانی که با استفاده از استعاره های فراوان موفق به عبور از سد سانسور می شوند. مثال جالب آن ترانه " رودخونه ها " با ملودی صادق نوجوکی و کلام محمد علی بهمنی است که در آن شاعر به ظرافت داستان ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی را -که یکی از کتاب های ممنوعه در آن دوران به شمار می رفت- بازسازی می کند. هم چنین است داستان ترانه نخل با مطلع " من تشنه ترین تنها ترین نخل جنوبم   مثل وطنم سوخته تنم اهل جنوبم " با کلام اردلان سرفراز و ملودی و صدای حسن شماعی زاده.

 

داریوش اقبالی ویاران

ایرج جنتی عطایی

شهیار قنبری

احمد شاملو

   حسن شماعی زاده

بابک بیات

سیمین بهبهانی

فرید زلاند

اردلان سرفراز

واروژان

تورج نگهبان

   منصور ایران نژاد

                                                اسفندیار منفردزاده

                                                        

ده 

+ تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 4 PM نويسنده مجید |

 

 

 

بدون شک او پدیده ای درتاریخ موسیقی ایران است،

ترانه های داریوش از خواسته ها و افکار مردم ایران در سه دهه اخیر متاثر گشته.

داریوش افسانه است.اویکی از هزاران خواننده ایست که در دوران معاصر چون

ستاره میدرخشد.ترانه های او در ارتباطی نزدیک با خوشی و ناخوشی زندگی

متداول ایرانیان است،

مردمانی سختی کشیده و دوستدار آزادی.او با بیانی ژرف و بدور از اغراق

 به بیان احساسات ایرانیان می پردازد.

 موسیقی او همانند شعراش دارای نظم است،

احساسات ژرف و عمیق،از اینرو ترانه های داریوش درقلب مردم جای دارد ..

 

 

 

داریوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی در میانه به دنیا آمد.

 

 

 

 پدرش محمود اقبالی، از ملاکان آذربایجان بود. داریوش دوران کودکی را در میانه،

 زادگاه پدر و مادرش گذراند. اولین بار در ۹ سالگی در جشنی در مدرسه شهرآرا به

 روی صحنه رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان‌هایی همچون دبیرستان :

فارابی، دبیرستان کرج، دبیرستان رازی دبیرستان سنندج، و دبیرستان

 آزادگان تهران پارس ‌گذراند و در مراسم‌ هنری به اجرای برنامه‌های هنری می پرداخت.

در ۱۳۴۹ با حسن خیاط‌باشی آشنا می‌شود و همین ورود رسمی او به موسیقی

 حرفه‌ای است. در همین سال او با ترانهٔ به من نگو دوست دارم به شهرت می‌رسد.

 لازم به توضیح است که اولین نرانه مستقل او ترانه نبسته پیمان بوده است

از علی گزرسز 


بعد از انقلاب داریوش نیز مانند اکثر خوانندگان پاپ ایرانی آن زمان،

از کشور خارج شد و در مهر ماه ۱۳۵۷ (۱۹۷۹) به انگلستان و

 به شهر برموس نقل مکان کرد و پس از دوسال اقامت

در آنجا به دعوت احمد محمودعازم  آمریکا شد

داریوش در سا‌ل‌های اخیر در خارج از ایران فعال بوده و در آمریکا "انگلستان،

آلمان، کانادا، و ژاپن کنسرتهایی اجرا کرده است.

او که خود مدت‌ها گرفتاره اعتیاد بود . اعتیاد را ترک کرد و به عنوان

فعال ضد اعتیاد نیز فعالیت می‌کند و از همین رو به همراه جمع دیگری 

 مرکز بهبودی ایرانیان را تأسیس کرده است.

و با کمک شخصی بنام خشایار سایت بهبودی و بهبودی چت را تأسیس کرد

سپس بعدها با تأسیس بنیاد آینه و عضویت در عفو بین الملل بر

 فعالیت‌های اجتماعی خود افزود.

ترانه‌ها

داریوش با سبک صدایی خاص طرفداران خاص خود را داشته است و دارد.

شعرهای ترانه‌هایش از شاعرانی مانند:

 مولوی، حافظ، احمد شاملو، نادر نادر-پور، حسین منزوی و سیمین بهبهانی و

 ترانه‌سرایانی همچون :

 اردلان سرفراز، شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی است.

 وی با آهنگسازان بنامی چون : 

 جلیل و فرید زلاند، بابک بیات، اسفندیار منفردزاده، واروژان ، حسن شماعی زاده و

بابک افشار همکاری داشته است.

از جمله ماندگارترین آثار داریوش می‌توان به ترانه‌هایی چون :

  دست‌های تو " چشم من "  بوی خوب گندم " دیوار " خونه "و.... اشاره کرد.

کارهای داریوش شامل بیش از   ۳۰۰  ترانه  در ۳۰ آلبوم است.

وی چند سالی است که از جامعه هنری در لوس‌آنجلس فاصله گرفته است

و آثار خود را تنها از طریق شرکت پخش ترانه شخصی خود و نیز اینترنت منتشر می‌کند.



درخشش داریوش در سینما ، .

داریوش با بازی در دو فیلم :

" فریاد زیر آب" و" یاران"

 

 توانست در دنیای هنرپیشگی نیز خود را محک بزند

در فیلم فریاد زیر آب که شاید بتوانم بگویم بارها و بارها این فیلم را دیده ام

ولی هر بار دیدن آن تازگی خاصی برای من داشته و توانسته است

 ارتباط جدیدتری با من برقرار کند نیازی به خلاصه گویی داستان فیلم نیست

 چون می دانم برای یک بار هم که شده ، آن فیلم را دیدید و می توانم حدس بزنم

 که پرده به پرده ی این فیلم را حفظ هستید .

اما مسئله ای که به واقعیت گرایی فیلم کمک می کند تطبیقی

 از دنیای امروزی و دنیای لیلی و مجنونی سناریو است که در این فیلم

 دردهای جامعه وعشق به کنار هم نمایش داده می شود .

داریوش علاوه بر ایفای نقش در این دو فیلم در بسیاری از فیلم ها با صدای

خود توانسته است به فروش بیشتر آن فیلم کمک کند ، که باز هم هنر داریوش است

 که من و توهارا را به پای گیشه بلیط فروشی می کشاند.

 

 

 



فعالیتهای سیاسی اجتماعی

داریوش در زمان سلطنت پهلوی به مخالفت با روش زمامداران حاکم بر ایران پرداخت

 و به همین دلیل به  زندان افتاد.

 داریوش در روز سی شهریور ماه ۱۳۵۳ توسط  ساواک دستگیر

 و مدت ۹ ماه در زندان میماند، در همان روز روزنامه اطلاعات

 عکسی از او به چاپ میرساند که پلیس مدعی شده بود

 که او را به جرم مصرف ونگهداری ی مواد مخدر دستگیر کرده است

که آن مطلب دروغ محض بود وساواک او را به خاطر

 اجرای ترانه های سیاسی اش به زندان  انداخته بود .

وی در زمان حکومت پهلوی قصد خروج از کشور

 داشت که با آن موافقت نشد. حمله به وی باعث شد تا برای معالجه به وی

 اجازه خروج داده شود


وی در طی سالهای غربت همواره از پناهجویان ایرانی حمایت کرده است

 و در تظاهرات‌های حمایت از این افراد فعال بوده است.

و نیز با تشکیل بنیادهایی همچون آینه به حمایت از معتادان برخاسته است.


داریوش علت محبوبیت خود را چنین بیان میکند:

-- سعی کردم خودم باشم ، صادق باشم ،سعی کردم با مردم رو راست باشم ،

و این همان رازی است که می تواند هرکس را در قلب های مردم جای دهد.


اعتیاد:

پس از سال‌ها اعتیاد وی سرانجام تصمیم به ترک می‌گیرد و به کمک

 متخصصان موفق می‌شود اعتیاد را ترک کند.

اولین برنامه رسمی داریوش بنام آینه در رادیو AFN (میبدی) بود و

 در سال 2003 با همکاری شخصی بنام خشایار سایت بهبودی را

که اولین وب سایت ایرانی برای کمک به معتادان و خانواده ها بود

 را در سال 2003 راه اندازی کرد و سپس با همکاری دو پزشک بنیادی

 به نام آینه تأسیس می‌کند تا به یاری معتادان برود. گفته می‌شود

 از زمان تأسیس این بنیاد تاکنون نزدیک به ۴۰ هزار نفر ترک اعتیاد کرده‌اند.

 بعد از رادیو وی تصمیم به گسترش کار خود می گیرد و برنامه آینه را در

 در همایش‌ها و کنفرانس‌های متعدد ترک اعتیاد  ادامه داده است.

جوايز و افتخارات

جايزه سيمون و رونالد رايت بابت حمايت از حقوق اقليت سال ۲۰۰۵


نشان صلح در فستیوال فیلم، موسیقی و رسانه‌های تصویری بحرین


جایزه بین‌المللی شر به خاطر فعالیت های پیوسته در ارتباط با اعتیاد و

معضلات اجتماعی

داریوش از زبان اردلان سرفراز


-- من افتخار این را دارم که در حدود 35 سال است با داریوش کار می کنم و در

 طی این مدت بهترین کارهای خود را که البته با صدای داریوش و

اشعار زخم دار آقایان  ایرج جنتی عطائی و شهیار قنبری می باشد را ساخته ام .

داریوش به نظر من کسی هست که اعتبار مو سیقی ماست ،

اعتبار ترانه هست ، ترانه بیدار و داریوش کسی هست که با صداش حقیقت

را به رخ می کشد ، درد او درد مردم هست و درد ترانه سرا و آهنگساز را خوب می داند

 و به صورت درست و به صورتی که لازمه به مردم ارائه میدهد.

داریوش کسی هست که ترانه را از صورت گل و بلبل و از

صورت کوچه و بازاری به صورت جدی و اجتماعی در می آورد

و مسائل اجتماعی و سیاسی را بیان می کند و

داریوش به نظر من بهترین پیام دهنده ترانه است .

و من خودم از نظر احساسی و کاری وقتی که برای داریوش کار می کنم ،

صدای او ، رفاقت او ، صداقت او ، در وجود و احساس من وجود داره

و صداش در گوشم می خونه و برایش آهنگی رو می سازم که در وجود

 من به وسیله ی صدای او نواخته می شود و این را هم می دونم

 که این پیام به طور صحیح به دست مردم و گوش مردم می رسه.

جدای کیفیت های تکنیکی صدای داریوش که باید یک اساتید موسیقی

در موردش سخن بگویند ، در مورد داریوش فقط این را می توانم بگویم

که داریوش صدای زخمیه سرزمین ماست .

داریوش صدایی بوده که در طول ۴۱ سال پا به پا و همگام ترانه ی متعهد و بیدار

 ایران قدم برداشته و به قول دوست شاعرم ، آقای فرهاد شیوانی

#<<   به صدایی می خواهم برسم که گلویش نی خونین شکایت باشد  >>#

که داریوش آن صدایی است که به اعتقاد من و دیگر همکارانم که نقشی

 در ترانه بیدار و ترانه متعهد و ترانه مولف دارند ،

در سرزمین من بار عاطفی این ترانه ها را (داریوش) به بهترین

وجه به دوش کشیده و به مردمی که مخاطبین اصلی هر هنر متعهد هستند

 رسانده و به سعادت کارهای داریوش یک به یک اگر مرور کنیم

در کنار ما پای مردانه ایستاده . و این از نظرکیفیت های یک صدای متعهداست

 

 

 

تصادف داریوش :

زمانی که ترانه بوی خوب گندم داریوش   در تابستان  سال  ۱۳۵۳وارد بازار شد

در تاریخ ۲۰ مرداد سال ۱۳۵۳

 در یک تصادف شدید که در جاده نیاوران تهران روی داد اتومبیل حامل داریوش

خواننده رادیو و محمود قربانی شوهر سابق گوگوش از جاده منحرف شد .

 در این حادثه راننده اتومبیل که هویت او روشن نشده است کشته شد

و داریوش و شوهر سابق گوگوش و مرد و زنی مجروح شدند.جراحات داریوش نسبتا شدید است .

اتومبیل b.m.w به شماره  51559 تهران ص که به سرعت از جاده نیاوران می گذشت

در ابتدای دزاشیب از جاده منحرف شد . اتومبیل پس از تصادف با دکه روزنامه فروشی دزاشیب

با دیوارخانه ای برخورد کرد و متوقف شد . مجروحین توسط ماموران کلانتری تجریش تهران

به بیمارستان شهرام و رضا پهلوی منتقل شدند . جراحات داریوش از ناحیه دست و پا و صورت بود و چند


دندانش هم شکسته است .

 

دوران زندان داریوش:

داریوش در ۳۰ شهریور ۱۳۵۳ دستگیر و راهی زندان شد

 

داریوش به واسطه اجرای ترانه های بوی خوب گندم ، بن بست ، رهایی و..به

 همراه شهیارقنبری ، ایرج جنتی عطایی و مسعود امینی به زندان اوین افتاده.

 

دستگیری داریوش از زبان خودش 

 اونموقع من اصلاً  ا عتیاد نداشتم و طرف اين چيزا نمی رفتم.

 ما يک گروهی بوديم که آهنگهامون دولت وقت رو به لرزه انداخته بود .

 ايرج جنتی عطایی، اسفنديار منفردزاده و شهيار قنبری و اردلان سرفراز و مسعود امينی

و فريد زلاند هم زندان افتادن ولی اونها يک هفته تو زندان بودن

 اما منو ۹ ماه انداختن زندان . علتش هم اين بود که آهنگهای

 جنگل ، رهایی ، علی کنکوری ، بن بست و بوی خوب گندم رو خونده بودم

و ساواک مشکوک شده بود که توطئه ای در کاره .

اينجوری منو دستگير کردن و شماره انداختن گردنم و بردنم اوين.

 اين زمانی بود که زندانيان سياسی رو می بردن اوين.

من ۶ ماه انفرادی بودم و ديگه داشت ميزد به سرم.

 هنوزم که هنوزه وقتی که می خوابم ، مچاله می خوابم ، حالت جنينی.

 و به بازجوهام هم گفتم که وقتی که من آواز می خوندم چشمامو می بستم

 و تو يک عالم مخصوصی رو برای خودم تصور ميکردم. ولی شما اينو از من گرفتين

ولی به من نشون دادين که در چه مملکتی من دارم می خونم .

 مملکتی که برای آواز خواندن ، آدمو ميندازن زندان

  

 

در۳۰ اردیبهشت ۱۳۵۴ روزنامه دولتی کیهان تهران

 

 با تیتر داریوش از زندان آزاد شد

خبر از آزادی او از زندان داده و بیان نموده که داریوش خواننده معروف که

به دلیل اعتیاد دستگیر شده بود  آزاد شد !!!

 

 

ماجرای اسید پاشی به صورت داریوش 

 

چهارشنبه  ۱۵  شهریور  ۱۳۵۶ هنگامی که داریوش خواننده رادیو تلویزیون سرگرم اجرای

 برنامه در کاباره ای واقع در اتوبان تهران کرج بود ناگهان زنی از میان مشتریان کاباره

به طرف داریوش حمله برده و ظرف محتوی اسید را به سروروی داریوش می پاشد.

چند ساعت پس از وقوع این حادثه سرویس هنری و حوادث مجله به پیگیری این واقعه پرداخت.

چگونگی ماجرا..یکی از کارکنان کاباره خرم که داریوش در آن اجرای برنامه می نماید

و در شب حادثه در کنار سن حضور داشته است به خبرنگار ما گفت که در

 حدود ساعت30 /11بعدازظهر چهارشنبه بود داریوش تازه بر روی سن آمده و دو ترانه اجرا کرده بود

 سرگرم اجرای سومین ترانه (نفرین نامه) شد در این هنگام زنی که پشت یکی از میزهای

 روبروی سن نشسته بود از جای خود بلند شد و با حرکت سریعی به روی سن آمد .

داریوش به عادت همیشگی خود که در هنگام اجرای ترانه هایش چشمان خود را می بندد

با چشمان بسته سرگرم اجرای ترانه اش بود و به همین خاطر متوجه حمله این زن به طرف خود نشد

 در یک لحظه ما متوجه شدیم که این زن لیوان بزرگی را با محتویاتش به طرف داریوش پرتاب کرد .

 داریوش فریاد زد سوختم سوختم و نقش بر سن کاباره شد. هجوم این زن و مدت زمانی

 که از بلند شدن این خانم و رفتن وی روی سن کاباره به قدری سریع بود

که هیچ یک از ما و اعضای ارکستر داریوش موفق به ممانعت از اقدام وی نشدیم.

 داریوش کت و شلوار مشکی به تن داشت

 و همین موجب شد که از شدت تاثیر اسید

 بر بدن وی بکاهد . ما با همکاری اعضای ارکستر داریوش وی را به بیمارستان رساندیم.

 در این اثنا زنی که بروی داریوش اسید پاشیده بود کف سن کاباره نشسته بود .

در ساعت 12 شب چهارشنبه حدود نیم ساعت پس از وقوع این ماجرا مریم زنی

 که به صورت داریوش اسید پاشیده بود توسط مامورین به پاسگاه ژاندارمری کن تحویل گردید .

 مریم و راننده آژانس شب را تا ساعت 4 بعدازظهر روز پنجشنبه 27 مردادماه

در پاسگاه ژاندارمری کن گذراندندو مامورین ژاندارمری کن در این فاصله تحقیقات

 مقدماتی خود را پیرامون چگونگی وقوع این حادثه به انجام رسانیدند.

داریوش در مورد چگونگی این ماجرا و رابطه اش با مریم چه می گوید

داریوش شنبه این هفته که حالش بهتر شده بود گفت : من وقتی بر روی سن

 برنامه اجرا می کنم قادر نیستم به خوبی تماشاچیان برنامه ام و آنها را که پایین سن نشسته اند

 ببینم چون اولا وقتی بروی سن می روم مسیولین نور و پروژکتور کاباره نور های

رنگارنگشان را بر روی چهره من تنظیم می کنند و به دلیل انعکاس نور در

چشم هایم به خوبی قادر نیستم پایین سن و تماشاچیان را ببینم و

دوما من همیشه عادت دارم موقع خواندن چشم هایم را ببندم . آن شب

 پس از اینکه دو ترانه اجرا کردم و می خواستم سومین ترانه ام را بخوانم

 که برای یک لحظه چشم هایم را باز کردم و متوجه شدم یک نفر به طرفم می آید .

 فکر کردم یکی از تماشاچیان است که تقاضای ترانه مورد علاقه اش را دارد

اما همین طور به من نزدیک شد تا اینکه من متوجه لیوانی که در دستش بود شدم

 و در یک لحظه بر روی قسمتی از صورت و سینه ام احساس سوزش شدید کردم .

چند نفر از اعضای ارکستر من به موقع خودشان را به این زن رسانیدند و

 او را که می خواست باقیمانده اسید را بر روی من بپاشد گرفتند . من

بلافاصله به پشت صحنه رفتم و عده ای آب سرد زیادی روی تن و بدنم ریختند

و مقداری هم کره به نقاط سوخته شده بدنم مالیدند و بعد مرا به بیمارستان رسانیدند.

 داریوش سپس می گوید من فکر می کنم این ماجرا توطیه ای علیه من بوده

 و من نه حالا و نه هیچ وقت هیچ گونه آشنایی و ارتباطی با این زن نداشتم و واقعیت این است

 که هر کجا من برنامه داشتم او هم می آید و البته یکی دو بار هم به من اظهار عشق کرده بود

 و همیشه جواب من این بود که هرگز امکان ندارد رابطه ای میان من و او به وجود اید

 و او باید به سر خانه و زندگیش برگردد و دلیل از هم پاشیده شدن

خانواده اش فقط و فقط خودخواهی های این زن بوده . تکلیف او هر طور که باشد

توسط قانون روشن خواهد شد و امیدوارم نتیجه این ماجرا برای دیگران عبرت امیز باشد .

مریم که اسم اصلی او ماه سلطان ش است 28 سال دارد و دارای 6 فرزند است

 که کوچکترین آِنها سه ساله است و بزرگترینشان 15 ساله.

دکتر معالج:

پزشک معالج داریوش سوختگی داریوش را از نوع درجه 3 ذکر کرده

و وسعت سوختگی را زیاد می داند .

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

کاملا مشخص است که به دستور ساواک اینگونه صحنه سازی شده بود

 

 که دلیل اسید پاشی به

صورت داریوش را یک   ماجرای عشقی نشان دهند

 او که  خواننده بوده و کارش فقط خوانندگی است از طرف سیستم

 خطر بالقوه تشخیص داده شود به شکلی که او را به زندان بیاندازند ،

 طرح ترورش را عملی کنند ، بر صورتش اسید بپاشند ، او را ممنوع الخروج کنند و....

 

 

 

 


 

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11 AM نويسنده مجید |

 

امروز  ۱۰ بهمن  برای من روز خوبی بود. نه فقط به خاطر اینکه

 تولدم بود و

 نه فقط به خاطر حس خوبی که طبیعتاً

 نسبت به امروز داشتم، به خاطر اینکه من امروزم رو خوب شروع کردم.

 امروز من از ساعت 12 دیشب شروع شد. از لحظه ای که دوستم تلفن زد و با

 صدای خوشحالش تولدم رو بهم تبریک گفت. و بعد توی گودر یه متن کوتاه برای

 من نوشت و منو "داداشم" خطاب کرد. امروز برای من از اون لحظه ای شروع شد

 که یک دوست دیگه  عاشقانه بهم گفت:" تبریکات عاشقانه مرا پذیرا باش".

امروزم از لحظه ای شروع شد که یک دوست یک دشت بنفش پر گل رو به من تقدیم کرد

 و توی وبلاگش تولدم رو به معنای واقعی "تولد" بهم تبریک گفت.

من دیشب از داشتن چنین دوستانی احساس غرور کردم

امروز برای من روز خوبی بود چون روزم رو از همون دیشب شروع کردم.

به خاطر اینکه دوستانم اشکم رو درآوردند. برای اینکه فهمیدم یه تبریک ساده و صمیمی

خیلی قشنگ تر از خیلی چیزهای دیگه است و من حاضر نیستم

 حتی لحظه ای حس دیشبم رو با بهترین کادوها عوض کنم

مهم نیست از صبح چند نفر بهم اس ام اس زدند یا زنگ زدند.

 تعداد آدم ها مهم نیست. مهم نیست تبریکاتشون از ته دل بود یا نبود. مهم نیست

 یکی از عزیزانم فراموش کرد بهم تبریک بگه، مهم نیست دختر  داییم همین

 الان بهم اس ام اس داد، مهم اینه که من دوستان خوبی دارم.

 مهم اینه که همه منو یادشون بود. مهم اینه که .......

 

......

 

راستی۳۳سالگیم تمام شد. به همین راحتی

 

با آرزوهای روزهای خوب برای خودم و همه ای اونایی که دوستشون دارم 

+ تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11 AM نويسنده مجید |

 

 به نام حاکمی که اگر حکم کند همه محکومیم

 


مینویسم ...

بعضی وقتا ...


از سر دلتنگی و تنهایی ...

شاید به دل کسی نشست اما

...


باز هم منم و تنهایی خودم

 

زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند

 همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما

اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغانی کرده باشی.

آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند:

 صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو

 مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟

برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی

نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است.

پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد

 و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

سلام مهربانم 

نمیدانی چه سان ثانیه های دوری از تو همچو سالها میگذرند بر دل عاشقم.

نسیم نفس هایت هنوز لابلای امواج موهایم میرقصند.

و ردِ بوسه های پر مهرت بر پلک های خواب آلودم دل گرمی تنهایی هایم میشود

 در نبودن هایت.

 عزیزترینم !

آغوش تو رویایی ترین و آرامش بخش ترین که نمیدانم پاداش کدامین

کار نیک نکرده ی من  است .

و آن چشمانِ بی همتایت چه حرف ها که نمیزند با من در سکوت هایت...

بین ما نگاه بهترین زبان است.  نیاز به کلمات قاصر از بیانِ رازِ درون نیست.

تو آرامگه روح آشفته ی من در تکاپوی زند گی ...

تو گنجینه ی همه ی نداشته های منی .

چه کم دارم تو را این روزها...

آه ! نوشتن از تو در بضاعت واژگانِ ناتوان  نیست...

تو خودِ خودِ عشق...

تو ...

دیگر نمیدانم...

فقط میدانم که تو پرستیدنی ترین معشوق هستی

تو شاهکار دله دریایی من هستی

و مطمئن ترین پل برای رسیدنی

دیوانه وار

               بی دریغ

و بی بهانه دوستت دارم..

خدای مهربانم

 

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 5 PM نويسنده مجید |

 

 

من را اگر یک روز مجبور کنند برای بییندگان عزیز خاطره ای، چیزی از دوران

 
دوستی خودم و خودت تعریف کنم چاره ای ندارم جز این که زل بزنم


به دوربین و یک طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب بگویم:


تابستان هم یخ تو ت را آب نکرد

"""""""""" 

یه وقت هایی از خودم می پرسم یعنی زنگ میزنه؟

داره چیکار میکنه؟

چشم هاش درد نگرفته نباشه.........

یه وقت هایی میگفتم دلم میخواد بدونم چیکار میکنه.........

اما نباید هیچ کدوم از این حرف رو میزدم چون اونم از جنس همه ی آدمها بود

من خیال میکردم فرق داره.......

اونم یه آدم بود.......

 فقط کارش آزاره من بود و از خراب کردنم جلو کسی لذت میبرد......

واقعا لذت میبرد.......

اینو خوب فهمیده بودم......

کاش میدونستم غیر آزار من این کار واسش چه لذتی داره........

خواستم اگر صد سال دیگه ام خواست آزارم بده با دیدن یه خواب بد دیگه نتونه......

خواستم راحت شم از کسی که فکر کرده آدما عروسک زندگیشن......

ریخنم دور خاطره هاشو و انقدر تو فضای پارک قدم زدم تا برام طبیعیشه......

یه حموم حسابی رفتمو با تمام نیرو بدنمو شستم تا پاک شم........

پاک شم از شهوت داشتن زنی که هیچ وقت معنای عشقو نفهمیده بود........

دیگه نمیخوام یه روزم حتی یه   روزم واسه کسی هدر شه  که نه..........

رو میفهمه نه انسانیت

کسی که وقتی آزاراش یادم میاد........

وقتی جسارتش تو حرف زدن یادم میاد تو................شک میکنم

سخته......

سخته آدم پا رو دلش بزاره........

اما آدم باید پا رو دلش بزاره........

سختی دنیا فقط به چشیدن گشنگی و تشنگی نیست........

فقط به روزهای سخت کار کردن نیست........

سختی زندگی یه جاهایی قد میکشه که کمرت شکسته باشه

 زیر بار نامردی کسی که فکر میکردی همه چیزه زندگیته........

 آدم همه چیز به یه عشق میده.........

همه احساسشو............

همه زندگیشو..........

همه وجودشو..................

اما گاهی یه عشق شاید هیچی..........

هیچی به یه آدم نده................

 دلم میخواهد دست از نوشتن این پست های عاشقانه بردارم.........

اما عاشقی هایم تمام نمی شود.......

کالبدم جسمی است که عاشقی را همیشه و همیشه تکرار میکرد..........

و روحم .......روحی است که سخت در عذاب بود از انسانی که.........

صبح بیشتر مسیر خانه تا سر کار را پیاده می روم فکر کردم........

روحم آرام بود......

آرام آرام........

دغدغه ای با من نیست.......

انگار واقعا کسی نیست که با کارهایش آزارم دهد......

احساس رهایی میکنم با همه ی وجود که هنوز عاشقم......

خوب میفهمم  مردانی  را که با وجود همه ی عاشقی شان

با حضور فرزندانشان دست از زندگی مشترک بر میدارند......

یعنی انها عاشق نبودند؟

دوست نداشتند؟

عاشقی هست

دوست داشتن هست........

اما گاهی انچنان روح انسان به عذاب کشانده می شود که........

گاهی آنقدر برای دیگری از خود گذشتگی میکنی که.......

خودت فراموش میشوی

خودت........

و دیگر هیچ وقت شاهد دیدن عاشقی تو نخواهد بود......

می دانی او کم کم تمام مهر و محبت تو را وظیفه میداند و تمام رفتارهای بدش را تکرار میکند

چون تو همچنان میتوانی عاشق بمانی میتوانی عاشقی کنی.........

خوب میداند میتواند تو را در اختیار گیرد و........

و تو چون دوست داری اسیر همه ی خواسته های او می شوی.....

بدی هایش را بی محلی هایش را تحمل میکنی از ترس اینکه مبادا از دستش دهی........

اما میدانی او اصلا در دست های تو نیست........

اصلا با تو نیست........

و زمان که میگذرد میبینی تو همه چیز را باخته ای

همه چیز..........

وجودت از احساس تهی میشود.......

برای همگان سخت میشوی اما همچنان در اتش عشق او میسوزی.......

راه زندگیت را از احساس جدا میکنی........

سخت است دوست داشتن انسانی که تو را دوست نداشته باشد.....

اما امکانش چیزی دور از انتظار نیست..........

مردانی را میشناسم که دور از همسران خود هنوز به آنها عشق میورزند.........

کسانی که خیانت را به معنای تمام درک کرده اند............

و شاید زنانی..........

نمیدانم........

اما امروز صبح روحم از تمام عذاب های او در امان بود.........

از کج خلقی هایش.......

از بی مهری هایش.........

از بی اعتنایی هایش.........

بودنم را به صلابه کشیده بود رفتارهایی که شاید با نیت قبلی نبود.........

اما خوب آگاه بود که.............

آدم ها فرق دارند........

عده ای عذاب میدهند.........

حالا میدانم نیست.........

دیگر نیست.........

برای من دیگر نیست.........

میدانم هر کسی میتواند جای مرا در هوس بازی هایش بگیرد.........

میدانم خواب همه ی عالم را جز من میتواند ببیند.......

همیشه میدانستم.........

اما تا همیشه برای بودنش برای ماندنش از جان و دل تلاش کردم.........

اما نشد که نشد.........

کسی که می پندارد تمامی میوه ها زمانی می رسند

که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 7 PM نويسنده مجید |